اپیزود اول!
اول آگوست
روز اول!
از صبح، آهنگ حنا خانوم از ابی تو مغزم دوره می شه، شاده و یک شیطنتی توشه و دلیل این تکرار، یک چیز است!
دختری که دیروز رو تلگرام ازم راجع به پرتغال سوال می پرسید، اسمش طلا بود!
وقتی پرسیدم، نوشت طلا. فکر کردم بازم از اون ایرانی بازی هاست که نمی خواد بگه. پرسیدم جدی؟
بهش برخورد انگار! گفت آره. فامیلی ام ...
خواستم از دلش در بیاد، پرسیدم ابی برای شما ترانه خونده است؟
(خدا این کوس لیسی را از ما پسرها نگیره! )
دیدم خندید، نوشت اون حنا است نه طلا !
راست می گفت. منتهی...
تا قبل از این اصلا عکسشو باز نکرده بودم، یک عکسی بود در شب تار، قرمزی آتیش انگار، فکر می کردم عکس بچه اش را گذاشته است. پیش زمینه ذهنم این بود که یک متاهلی آقا طرف حسابمه. تو بخش عمده ای از مکالمه تا برسیم به اسم، گستاخی و البته احتیاط گفتگو با یک هم جنس را داشتم تا رسیدیم به خانوم طلا !
این باعث شد برم عکسهاشو نگاه کنم.
سه تا!
واقعیتش هیچ جاذبه جنسی ای نداشت. اینکه اشکال از فرستنده بود با دماغی که من دوست ندارم و قدی که نمی تونم تخمین بزنم،
یا آنتن گیرنده دیگه افراشته نیست و امواج را نمی گیره، دقیقا نمی دونم!
در واقع، می دونم! باید بگم هر دو!
و طبق یک عادت قدیم، الان واقعیت اون آدم پشت تلگرام جا مونده و یک اسم،
یک طنین،
یک خاطره،
داره تو مغز من موج می زنه الان !
اسمی که زنمو باهاش صدا می زدم هم،
طلا بود !
خیلی سال پیشترها...
راستش من نمی دونم اون اسم از کجا اومد اصلا.
اسم خودش که نبود.
ولی می دونم زمانی جوشید!
بهش می نشست!
معنی می داد به این کلام.
و الان ...
طلا خانوم دل من،
یکجای قصه انگار،
منتظر شمااااااااا بود...
...
اینجا آیا،
همونجای قصه است ؟
بعید می دونم...