ژولی و بورسیه
آها اینو نگفتم!
امروز نتیجه بورسیه های دانشگاه اومد و به ژولیت و یکی از هم وطنهاش تعلق گرفت. تو پوستشون نمی گنجیدند. من اصلا اقدام نکردم چونم دارکشو نداشتم. باید پایان نامه ام را ترجمه می کردم دانشگاه خودم و استادم تایید می کردند نمراتم معادل سازی می شد و یک هفت خان پر هزینه ای طی باید می شد معلوم نبود تهش چی بشه. ژولی قبلا دانشجوی همینها بوده. استادش هم ببر است واقعیتش و چه بسا که توی کمیته یا باشه یا نفوذ داشته باشه. قشنگ برای تیمش امتیاز می گیره. برخلاف بچه مثبتی که استاد من شده!
بهرحال من اقدام نمی کنم منتهی، از یک خوشحالی محرومم! اینکه مفتی بشه تحصیلام. چهار سال، هر ماه 960 یورو. خوبه. زندگی خوبی خواهند داشت.
از ژولی پرسیدم به اولین نفری که این خبر را دادی کی بود؟
گفت نفر دوم به فلانی (همین هموطنش) گفتم.
گفتم نفر اول مورد سوال بود!
می خنده.
کلا بچه بی شعوری است انگار. نمیفهمم دردش چیه با من. مثلا هر روز موقع رفتن یک خداحافظی زیر لب پرت می کنه و می ره از اتاق. امروز که من تنها بودم فقط عین شتر رفت! نمی فهممش. و البته، نمی بینمش! وقتی اون اینجوری راحته، برای من کم و زیادی نداره.