من چطوری داستان بگم ،که کتاب نوشته باشم نه وب؟

کسی کمکی نکرد

امروز دویّم اگوست دو هزار و نوزده میلادی است. من، با یک عالمه شخصیت های متمایز در ارتباط بودم که نمی دونم اینها را باید چطور تو حاشیه های داستان بچینم، جوری که شمای خواننده در عین حال که مسیر اصلی را همراه من میای اینها را از پنجره بغل ببینی و مزه مزه کنی و بگذری ازش...

می دونید، بذارید از پرستو بگم! یک خانوم هم سن و سال خودم،

من قرائت می کنم موفّق، شما بخونید ...!

آره.

از اونجا که کسی تا کونش پاره نشه موفق نمی شه.

به قول نمی دونم کجایی ها، واسه داشتن یک املت خوب، اقلا باید یک تخم مرغ شکست!

یعنی هر چیزی هزینه هایی داره! پرستو هم لابد، هزینه هاشو داده که الان اینجاست. خیلی گرا نمی دم، شاید دوست نداشته باشه منتهی، از اینکه ببینم زنی، کافی شاپ می ره، پولشو واسه خودش هم خرج می کنه، اینکه هرررررررررچی خوشحالش می کنه در اولویت است، و مهمتر از همه اینکه فقط دو سه سال است که تونسته بحثها و درگیری های جاری تو تمام خانواده ها را کنار بذاره و زندگی را مزه مزه بکنه، این خوشحالم می کنه! اینکه یک زن با شغلش حال می کنه! بالاترین مدارج علمی را داره و مثل تراکتور هم داره پول در میاره (اینو خودش نگفت البته). روزگاری که یکی دیگه از رفقا با تمام این شرایط که گفتم تونست اولویت زندگی اش را بذاره برگشت به شیطنت های دبیرستانش، من به نیابت از همه شما، خودمو اینجا به یک شام خوب دعوت می کنم! قول می دم!!!  

با سرعت از کنار میترا رد می شم. دختر کم سن و سالی که قطعا خطوط قرمز زندگی اش زیاده و پر رنگ، منتهی زمان زیاد داره. فقط بیست سالشه. بعدش می رسیم به زيانگ، که تو لیسبون سالن آرایش داره و می گه نیازی به کارکردن دیگه نداره! اینکه از چین اختلاس کرده یا ارث باباشو آورده اینجا کسب راه انداخته، اینو نمی دونم. منتهی، به آدم انگیزه می ده! دیگه کی؟ 

الهام خانوم!

الهام دانشجوی دکتری است تو کرمان گمونم. عکس واسه لینکدینش نمی ذاره. میگم چرا؟ می گه ریا می شه! می گم یعنی چی؟ می گه محدودیت دارم، اینجا فقط عکس باحجاب می تونم بذارم، بعد من این نیستم، ریا می شه...

الهام در آینده وزیر می شه! بخدا تا این مغزهای معیوب و کرم خورده هست، کسی دیگه وزیر نمی شه! نوشتم تو حموم که می خوای بری با لباس می ری که ییهو ریا نشه چون بیرون همیشه لباس تنت هست؟ یعنی اصلا چیزی به اسم تحصیلات به پشم خر است! اینقدر نمی فهمه که هرجایی قطعا عکس مناسب همون محل را می تونه بذاره اونم لینکدین که پر از متخصص است و آدم حسابی است!

ولش کن، ارزش نداره. گفتم لینکدین، یک کلیپ می دیدم از سدی که در حال شکستن است. رفتم ذیلش نظر نوشتم، منتهی بعدش،

نظرمو خوندم

بارها خوندم

بارها عوض کردم

اصلاح کردم

خلاصه کردم

سعی کردم بی شائبه بگم

ته کار

تاییدش نکردم!

ترسیدم!!!

من تو پروفایلم نوشته ام متخصص سد ام!

هرچه فکر کردم، دیدم اگه کسی این نظر را بخونه و بیاد پروفایلمو هم بخونه، می خنده به ریشم!

نمی دونستم. می دونید، اون احتیاط نکبت پرتغالی را انگار از همین الان من هم گرفته ام! نکنه اشتباه بگم!

موضوع اینکه که یک سد داره می شکنه! شروع شده. تو انگلیس است گمونم. همه نوشته اند باید صبر کرد و رفتارش را نظاره کرد! خب گوساله! این می شکنه! نظاره که چی؟ چیو نظاره کنی؟ نگاه کردن داره ؟! شما هر ماشینی هر ابزاری ببری رو سر سد که بخوای حتی یک سوراخ بزنی یک نخ ردکنی بدوزی اش به هم، اون ارتعاش می پکونتش! چیو نگاه کنید؟ ابزار دقیق به چه کارتون میاد این لحظه ؟ باید خالی اش کنی! یا باید بگی الحمدلله اینجاش که شکست خسارت کمتری بار آورد، اگه اونجاش می شکست بدتر بود! نظرم این دومی بود منتهی، نتونستم بگم! جسارت نکردم به ابراز نظر...

شام ندارم

اشتها هم ندارم!

نخود گذاشتم بپزه، شاید آش رشته درست کنم! 

شب و آش و من...

یک زن دیگه یادم رفت!

راستی ها چرا از کنار پنجره ماشین من فقط زنها رد می شن؟!

ژولیت، دو شنبه با دوست پسرش می رن جزیره! 

اینو کاندیدو گفت و ژولی خودش ادامه داد دیگه.

جزیره، یک جایی حوالی آفریقا است. ده تا جزیره ریزه ریزه که پنج سال پیش از پرتغال سوا شده و جمعیتش سرجمع یک جوری است که اگه ژولی بگه عروسشون می شه، می رن رو تخته دم جزیره جمعیت قبلی را خط می زنند، می نویسند باضافه یک!

سه هفته، ژولی با زید، می ن جزیره، پیش خانواده زید! 

قیاس کنید با الهام که واسه اینکه ریا نشه عکس نمی ذاره !

خدایا، زمین را از شرّ ما پاک بفرما! آلوده اش کرده ایم من معترفم به قرعان!

یک مرد هم ببینیم و پنجره امروز را پایین بکشیم. سلسو، کیک آورده بود. پیام داده بود که برم بخورم، من تو راه بودم نت نداشتم ندیده بودم. وقتی رسیدم بهم گفت. بازم کیک هویج با کاکائوی بسیار! می گفت هویج را باید نه که آب بگیری، ولی کاملا آبکی اش کنی. بلندر می خواد گویا. بهش گفتم کیک هویج من رنگ نداشت اما روم نشد از تو کیفم در بیارم نشونش بدم که هویجها هنوز رشته رشته است!

سلسو خیلی به من کمک کرد. اطلاعاتی که در اختیارم گذاشت خیلی با ارزش بود همیشه. اینو یادم نمی ره هیچوقت. خوش قلبی برزیلی ها را کلا می تونم تایید کنم. قومی که تا خرتناق مسکر می خورند و به شدّت کم لباس می گردند، از خیلی ها ، خیییییییییلی انسان تر اند!