کم کم انگار، آدمهایی را تو محله و منطقه می شناسم. دیروز تو فروشگاه یک زن بامزه دیدم، خیلی آشنا بود... 

تو مطب دندونپزشکی کار می کرد و روباه به روحش التفات کنه، تمام تلاشش را کرد که 60 یورو دیگه ازم تیغ بزنه و نتونست. همونی که تیغ زد هم با 11 یورو درست می شد فقط بهم اطلاعات نداد و برای من 25 یورو افتاد.

امروز که می رفتم چهارتا زن شادمان و به همدیگر تنه زنان، سوار دو تا ماشین داشتند می شدند. یکیشون بهم عصر بخیر گفت، درحالی که مجال نمی داد بقیه حرف بزنند و از خوشحالی داشت منفجر می شد تقریبا

درحالی که اون داشت در ماشین اپل مشکی رنگشو باز می کرد، می تونستم به یاد بیارم که این مستخدم دانشکده ماست! زن نسبتا جوون مغروری که حین کار مدااااااااام اخمش تو هم است و لبش زمینو جارو می زنه اما امروز ساعت 4 که از کار می رفت، رو آسمونها بود انگار.

خدمه تا حدود هشت کار می کنند. ساعت هشت انگار شیپور براشون زده باشند هرکدوم از یک سوراخ میاد سمت آشغالدونی مرکزی، کیسه هاشو می ذاره و می ره لابد سمت رختکن...

خوب کار می کنند نامردها...