احصا
زنده اید؟؟
خب،
عرض به حضور انورتون که من برگشتم. از دو تا نه، هفت ساعت راه رفتم!!
راستش ایده ای نداشتم که کجا را می خوام ببینم. از مترو که پیاده شدم صدای ساز و آواز میومد! صدا را گرفتم و رفتم، دیدم بعله! عین ماها که هر سه شنبه و هر پنج شنبه منظظظظم، فحش هزار و اندی سال قبلی ها می دیم و هر جمعه می ریم مهمل گوش می دیم، انگار که اینها هم برنامه مرتب دارند که به هر بهانه شده ملت را سرگرم و شاد کنند. یک مسابقه دوچرخه سواری بود با جایزه ای که گویا یک ماشین بود. حداقل یک ماشین را من می دیدم.خیابونها را بسته بودند و تلویزیونهای بزرگ و پلیس و برو و بیا و مهمتر از اصل اون مسابقه، دکه های مختلف دور و بر! یکی لباس می فروخت 5 یورو! مفت تقریبا. بقیه که همینم نمی گرفتند و صرفا با قرعه کشی یک چیز کوچیکی هدیه می دادند. من تو صف یک مرکز درمانی ایستادم و فشار خونمو اندازه گرفتم. یازده بود. بهم یک بالش بادی و یک کیف کمری دادند!!!
عکسهاشو تلگرام گذاشتم. یک عده مهارتهاشونو با دوچرخه نمایش می دادند و از رو سر و کله ملتی که داوطلب خوابیدن رو آسفالت می شدند می پریدند و آخرش بهشون تی شرت و کلاه هدیه می دادند. خطرناک بود حسن! یعنی یک لحظه غفلت می کردد بیضتین شریفین طرف زیر تایر دوچرخه له می شد منتهی، هیجان داشت دیگه.
این که تمام شد با جی پی اس عازم یک پارک شدم. یک عاااالمه راه رفتم. تو پارک، یک بنده خدای سیاهی با یک کیف چرم عاااااااالی و صورت اصلاح شده گرفتم به حرف
پناهنده بود. از قلب آفریقا. فقط فرانسوی بلد بود حرف بزنه و از این بابت خیلی اعصابش خراب بود!! فکر کن! زبان به اون دشواری را بلد بود، اعصابش خراب بود که چرا فقط فرانسه بلده. انگلیسی را خوب می فهمید و حرف هم می زد ولی ، فکر می کرد بلد نیست.
تهش، پنج یورو پول می خواست غذا بخره!
بگو مردک! تو اگه جا و غذات درست نبود اینهه سه تیغه با این کیف به این گرونی چه گهی می خوردی وسط پارک؟ بهش گفتم تو کارتم پول دارم و نقدی همراهم نیست و سپردمش به خدای بزرگ و اومدم...
منتهی، هم ایران را می شناخت هم امام را ! خودش گویا بدلایل سیاسی از مملکتش گرخیده بود و انگار شاهکار امام وصفش به قلب آفریقا هم رسیده بود که سر تکون می داد!! به طرفین!!!
همین.
شاد باد
فقط بعد از جدا شدن از آفریقاییه، اولا دیگه روم نشد برم تو صف دکه وسط پارک و آب بخرم. گفتم منو ببینه خجالت می کشم.
بعدشم داشتم فکر می کردم بجای اینکه من خجالت بکشم که فرانسه بلد نیستم، اون داشت خجالت می کشید که چرا فرانسه فقط بلده !!! می دونید! انگلیسی ها خودشون کم پر رو و قد و فخر فروش به عالمند، ما هم که انگلیسی مثلا بلد می شیم فکر می کنیم وظیفه بقیه دنیاست که با ما انگلیسی حرف بزنه و اگه نمی زنه لابد اون بلد نیست!!!