آخی! یک چیزی که یارو در سال 1990 کار کرده را من امروز فهمیدم!

فکرکن چقدر از دنیا عقبم!!!

یادش بخیر شیراز یک استادی داشتیم ،دکتر قهرمانی، ارسلان قهرمانی. این تو بیروت ؟ اسرائیل؟ با دکتر چمران هم اتاق بوده گویا! 

یک موضوعی را داشت درس می داد، بعد می گفت این سالها جلوی چشم ما بود و ما کور بودیم! نمی دیدم!!!

حالا، واقعا هرچه اطراف را نگاه می کنید، هرچه مقاله بخونید، کشفیات ، اختراعات، تمامش زمانی رخ می ده که یک چیز ساده که جلو چشم بوده تمام وقت را، بشر می بینه! یک قانون ساده! یک رابطه قطعی. اونقدر قطعی و عادی که عادت کرده ایم بهش و دیگه نمی بینمیش!

عین آدمهای دور و برمون !

مامان ها و باباها!

حتی بچه ها! کوچیکترها. شوهر نکبتمون حتی! زن بیریخت و لکاته به قول هدایت!

اینها، هر کدومش یک روز نباشه دلتنگش می شیم. بعد تازه می فهمیم که یک قسمتی از ما بود که الان دیگه نیست!

حتی دوستی ها!

الان شش ماه می شه اومده ام. خیلی ارتباطهام کم و حتی قطع شده با تمام شماها. هم اختلاف ساعت پیدا کرده ایم هم اختلاف حوصله انگار. مشغله خاصی ندارم من کسی جایگزین کسی نشده فقط تنها تر شده ام. شما هم یحتمل، یکی را یکم حتی، شاید از دست داده باشید این مدت...

نمی دونم.

بهرحال، چشمتونو باز کنید یکم! هیچ چیزی نمی پاید!