منبری
خب، منبر صبح را برم و ، برم.
عرض به حضورتون که هرکیو خواستین نفرین کنین،
عی! چه مدل نوشتنه این! مثل اوا ها!
از نو:
عرض به حضورتون ه هرکیو خواستید نفرین کنید، بگید ایشاالله سنگ تو لقمه ات بیاد!
به جان خودم یک پدری ازش در میاد که نگو! دیگه طعم هیچی را نمی تونه فهم کنه! در مثال، مشابه اینه که یک زیدی را واسه سکس جور کرده ای، نمی دونی ایدز داره، یا نه! اصلا زهرمارت می شه گمونم که بالاخره بکنم یا نکنم. دست بزنم یا می گیرم. بخورم یا حیفم! فقطم نمی دونی ها! از ندانستن!
اینو ولش کن. می خواستم صبحی بگم که بعد از عاشقی، که مرده شورشو ببرند، مادر شدن هم از اون کارهایی است که اصلا دلم نمی خواد تجربه اش کنم!
طرف، نسیم، همون که در شرف طلاق است، هر روز دو تا عکس از بچه های سیاه سوخته زشتش می ذاره استوری اینستاگرام، با یک مشت اراجیف زیرش که الهی قررررررررررررربونتون برم مامان جان! فدای لبخندتون بشم فلان جان! مااااااااااادر به قربونتون بشه بالام جان!
یعنی ها، آدم وایه بش می شینه! فکر نکنید هر سیاهی هم جذّابه ها! اون سیاه آفریقایی در دوران باکرگی تا باروری هست که جذّابه! دیگه یک پسر سیاه و یک دختر سیاه سوخته اصلا جذّابیت نداره بخصوص که طفلکی ها لابد بخاطر شرایط از هم پاشیده خانواده، عین این بچه های مح و مات، یک حالی اند. بی روحند. دختره رو وسیله بازی نشسته عینهو حضرت امام یک جوری دست تکون می ده که آب تو دلش تکون نخوره! بابا، بچّه! ابله! انرژی ات کجاست!
یا با زهرا خانوم احوالپرسی کردم. می گم مرده شور مادر شدن را ببره. زهرا یک پسر شش هفت ساله داره که اوتیسم داره طفلک. خیلی دوید که درمانش کنه. نشد. دیگه الان پذیرفته. به زبون میاره. بهش می گم باید به خودت هم برسی یکم. می گه آره مراقب خودم هستم بین کلاسهاش، با ماشین دور می زنم گاهی یک قهوه می خورم یا آهنگ گوش می دم.
تمام!
کل تفریح یک مادر شده تاکسی بچه اوتیسمی اش که ناچاره ببره بیاره منتظر بشه بینشم دیگه چه کار کنه؟ می دونید؟ این شد تفریح ؟ شد به خود رسیدن؟ جا داره بگم مرده شور مادر بودن را ببره؟!!
بهش می گم عکستو هم بذار ببینیمت بعد اینهمه. یک عکس همون جا با مقنعه از اداره فرستاده . جا افتاده شده ، چشماش عین چشمهای گربه اما، انگار تازه گریه کرده باشه، آبداره...
پشت بندش یک عکس از بچه اش می ذاره. سرحال و خوشتیپ و خوش پوش. اما هرچی من بگم شما بشنو که عذابی مجسّم و پر انرژی! بچه ای که حرف نزنه، نشونه!! واکنش نده! نبینتت!!
هرچی منتظر می شم، از دوستم، از شوهرش، عکسی نمی ذاره!
نمی خواستم ببینمش از قضا. مرده شورش را برد! مردی که وا داده ! منتهی اینم که از زندگی حذف شده، مشهود است. مردی که نیست! که شکست...
صبح تو حموم آب یخ کرد. با وضع فجیعی که مدیونید اگه تجسم کنید، در حالی که کف به سرم بود اومدم رفتم تراس آشپزخونه آبگرمکن روشن کردم!! سرررررررد! معلوم نیست این کپسول نکبت تمام شده، باد داره خاموش می کنه! چیه قضیه...
نیمرو زدیم بر بدن. به قول زهرا، می پرسه، هنوزم شاهانه داری زندگی می کنی؟!
یک نیمروی شاهانه !
اینها ازدواج که کردند توی تور ماه عسلشون اومدن اصفهان خونه ما هم. من و خواهرم بودیم اون زمان. دیشب خواهر کوچیکم می گه فلانی، دو جای بزرگ جلو موهاش سفید شده. دلم سوخت. سختی خیلی کشید. غربت و تنهایی چیزی نیست که هرکسی از پسش بر بیادو خب، اینها هزینه های اون بر اومدن است منتهی، الان دارم فکر می کنم داشتم یک سر کاملا سفید بهتره یا داشتن یک بچه اوتیسم ؟!
بی شک من حاضرم گر بشم اما اون بچه را خدا بهم نده !
خدایا شکرت که خوب رقم زدی برای ما تا الان. بهترش نما بی زحمت!
شماها شعورتون به شکر کردن می رسه، یا نه ؟
دوست داشتید جفت کلیه هاتون به دیالیز نیاز داشت، تا شکر کنید الان ؟!!
خیلی درشت بود. نه؟ یک برفک تو دهنتون چطوره ؟
شده در انتظار جواب پاتولوژی باشید که سرطان فلان جاتون را تایید یا رد کنه ؟
الان که جوابش منفی بوده، الان که آفت نزده لبتون، الان که مرتب و بی دغدغه پریود می شید، الان که زاییدید، الان که هنوز اچ آی وی مثبت نشدید، الان، می میرید اگه لب باز کنید به شکر آنچه دارید؟!!
و چه شکری بالاتر از شادمانی ...