شور و عزا
خاله زاده ام جشن عروسی دعوتم کرده است،
اما من دووووووووور !
عمّه خانمم از مکّه آمده است،
اما من دووووووووور !
به آبجی می گم کی رمضون است؟ می گه الان محرم شده کم کم. نمی دونم چند روز قبل از تاسوعا هم پرواز من است.
میگم حیف شد پس نیستی هیئت ببینی
آخه تو آبادی ما با اینکه کوچیکه اما، یک شوری داره این عزا ! صغیر و کبیر تو خیابون است و یا وسط معرکه به سر و کله اش می کوبه یا تماشاگر است. یا علم بلند می کنه یا مشغول ذبح گوسفند است. یا سنج می زنه یا طبل بزرگ یاماها هل می ده و به مفت تبلیغ برند می کنه بی اینکه شعورش برسه البت...
تو آبادی ما، جهل تا خرتناق ملّت است! منتهی، این تنها مراسم که سال به سال شروعش زودتر و اتمامش دیرتر می شه، تنها مراسم است...
به آبجی میگم حیف شد نیستی ببینی
میگه ولم کن بابا. می گم فستیوال است! می گه تو فستیوال رقص ببینی من عزا ؟!
عجب حسودی است!
خلاصه،
بهش می گم من سال دیگه میام، تمام مدت هم فلان نقطه نزدیک کتابخونه عمومی، زیر تابلوی جامعه جهاندیدگان خواهم ایستادن!
می خنده به ریشم...
والله. خنده دار هم هست...