خواب مرده.
دیشب خواب بابامو می دیدم. خوابیده بود. زنده بود. پاهاشو جمع کرد و من مونده بودم نکنه بابام زنده بود و دفنش کردیم! خواب بود. همون سطح از هوشیاری تقریبا. رفته بودم سر مزارش که اینجوری شد...
نمی دونم چرا
یعنی می دونم. دیروز حسب اتفاق یک کلیپی توی اینستاگرام به چشمم خورد که یک بابایی داشت می گفت که سنگ و سیمان مانع رشد گیاه است مرا از روییدن گیاه بر قبرم محروم نکنید! کسخلی بود برای خودش گویا و این بخشی از حرفش بود...
در اینکه مرگ نعمت است
در اینکه آماده است
در اینکه تو باغی می گشت و ابراز خوشحالی می کرد که چندی بعد با این گلها و ریاحین عجین است...
هی می گم به خوراکی که به چشمتون و به گوشتون و به روحتون می دید دقت کنید، خودم گاهی ولش می کنم. مهمه آدم چی بشنوه و به چی فکر کنه و به چی نگاه کنه. دیروز دیدم یک خانومی که ما به نام مادر علی کوچولو می شناسیمش تو برج میلاد با کنسرت فلانکی می رقصه! شاخم در اومده بود! تتبّع در دین ییهو چقدر عوض می شه و گونه گون می تونه باشه. نمی فهمم خیلی چیزها را ...
بگذریم.