نمی خوام نوشابه برا خودم باز کنم اما،

یک گاهی، فکر می کنم بودن و نبودنم تو خونه، ایران،

با اینکه فکر می کنم مهم هم نیست، اما،

مهمه انگار!

درسته که بر کناره بودم و یواش اما، ...

داداشم مدام می گه از وقتی رفتی حس می کنم پشتم خالی شده است، حالا گو اینکه بازه های طولانی ای، نمی دیدیم همو منتهی،

نمی دونم چرا !

آبجی رفته ایران واسه تعطیلات. تقریبا می تونم حس کنم که دلش می خواد هرچه زودتر تمام بشه و برگرده سر کار و زندگی خودش.

تفاوتش اما، شاید گذر زمان است فقط،

شاید اینکه امسال نه من خونه بودم نه بابام!

نمی دونم. سال قبل اینقدر حس نمی کردم بی طاقت برگشتن است.

شاید دقت نکرده بودم.

نمی دونم.

نکنه منم دلم نخواد برگردم ؟! 

واقعا برگردم، چه کار دارم که سرگرم باشم ،ولو یک ماه ؟!

باید برم ماشینمو بفروشم، پولشو بیارم بخورم!

دو سه وعده آش دوغ بخورم،

یکی دو بار چلو کباب.

دیگه چی؟!

واقعا کاری ندارم ! سر زدن که خب دو دقیقه است تمام می شه خب!

منتهی،

دلم می خواد یک چندتا رستوران خوب و گرون را برم.

می دونم کجاها...

غذای ایرانی ...

 

گلوم می خواد درد بگیره. دوش گرفتم و زارپی زدم بیرون، باد خوردم انگار. سرده اینجا...

غلطی کردماااااا !