دشواری جامع
واقعاً می گم، کار هرکسی نیست خوردن یکسری شکر ها!
چهارصفحه داشته ام، باید اسکن می کردم.
بلد نبودم.
دستگاه به چه بزرگی کنار راهرو هست، زبانش منتهی میخی است. یک ساعت ایستادم و نشده آخر.
کسی هم دانشگاه نیست این روزها.
کلی منتظر شدم دیوید اومده، طفلک را بردم سر دستگاه هی خونده و انجام داده، بالاخره فهمیدم. یک دکمه به چه درشتی بوده نمی فهمیدم که نوشته اینو بزن!
دیوید زد!
شد!
چهار صفحه پی دی اف به ایمیلم اومد.
صفحه آخرشو بد مرتب کرده بودیم، افتاده صفحه اول!
هرچه می کنم نمی تونم این بی صاحب را بکنم ببرم بذارم ته! تصمیم می گیرم مجدد اسکن کنم. باز می رم، باز آید پسوورد مراحل تمام، میام،
حاشیه ها به هم ریخته است.
برمی گردم، جایی که فکر می کنم را درست می کنم میام،
نگو برعکس درست کرده ام!!! بخش بیشتری از صفحاتم را نگرفته است...
خسته می شه آدم. یک ساعت است دستم به همین کار بوده من...
تو خونه را هم بگم که مصیبت صحرای کربلا دو برابر بشه. ساعت دو رفتم ، این شازده اندازه خوراک یک طویله، انوات سبزیجات و گوشت و پنیر خریده رو میز پهن کرده است. من سریع ناهارمو می اندازم تو فر و از تو دست و پاش بیرون میام. اون مشغول می شه به خرد کردن و سرخ کردن و الخ...
ساعت چهار و نیم که برمیگشتم،
تازه آماده شده ،داره می خوره !!!
واقعا اینقدر بعضی کارها بد است ؟!! منم که می مونم تو آشپزخونه مدتها واسه شکمم وقت می ذارم، همینقدر از نظر بقیه ممکنه عجیب و مسخره باشه عملم؟!
نمی دونم.
یک بوی روغن سوخته ای میومد که نگو. دو تا همبرگر مانند هنوز کف ماهیتابه است. ضخامت هر کدوم چهار سانت، قطر حدود ده سانت!
عقققققققت می گیره فقط !
سسش از اینم بدتر! عین استفراغ بود، اما یکدست!
بد دارم می گم. عین مایونز که قرمز شده باشه یکم. یکدست...
چه کار کنم خدایا، یک صفحه پی دی اف را چطور از سر فایل بکنم بذارم کونش ؟!! بلدم، نرم افزارشو ندارم خب!