گنده دماغی
برگشتم خونه
یک چیزی به ذهنم تداعی می شه، اونم گاوهای پرواری بود که مرحوم پدر بزرگ پای آخور می بست...
قرار بود شازده یک مهمون داشته باشه، الان دو تا داره.
تفاوت یک و دو وقتی فضا کوچیک باشه محسوس است
قرار بود مهمونی ناهار باشه، الان چهار عصر است و تازه اینها گرم شده اند.
تو مدتی که من بودم اون شازده قاچ می کرد، اینها می خوردند! یک چیز دل به هم زنی! مگه آدمم اینجوری و اینهمه می خوره ؟!! دقت کردید یک مرد گنده وقتی می خواد یک سیب گاز بزنه چه هیبت زشت میمونی داره ؟ 34 تا دندون ،فکّ باز، چشمهای بسته، دقیقا انگار داره انقلاب می کنه! چشمها بسته شده و دهان ها باز. دندان نشون می ده و تن سیب بخت برگشته را می دره و آبش از لب و لوچه اش روان شده و این به تخمشه. حتی شاید مزه را درک نمی کنه اینقدر که به مشغله معده مشغول است...
طبق معمول باز یارو یک چیزی را داره هم می زنه. الان یکربعش گذشته است...
به زبانی حرف می زنند که خب نمی فهمم و کلا چرا بهانه کنم، اعصابم ضعیفه! گرمی هوا و نگم استرس، اما امتحانی که خودم واسه خودم فیکس کردم، حدود 21 روز دیگه! و بعد مطالبی که بعضا نمی فهممشون. هرچقدر هم دانلود می کنم و گوش می کنم چیزی که دنبالش هستم و از قضا اگه اونو بفهمم همه مطلب جا می افته را نمی تونم پیدا کنم...
یکی از معایب آپارتمان کهنه اینه که هر روووووووووووز، یکی داره تعمیرات می کنه توی واحدش! هر روووووووووز صدای تیشه و متّه بلنده و لابد میدونید که تو طبقات دیگه بخصوص طبقه زیر جایی که چکش می کوبند، صدای طبل میاد...
آواز برزیلی الان شروع شده...
باید بساط این شازده را جمع کنم. با این وصف فکر می کنم من اذیتم و بهتره دیگه مهمونی ای نباشه...
مگه اخلاقم خیلی خوب بشه، که بعیده!