من و استاد
دیروز استاااااااااااد، یک آخوره عظیمی گل گرفته بود که تا اینها انجام نشه نمره خوبی نمی گیری شما.
امروز که رفتم تو شکمش، تمامشونو بیخیال شد!
حتی اصراری که روی درست انگلیسی نوشتنم داشت، به طرزی وسواس گونه را،
بیخیال شده بود!
صراحتا گفت بایدببینم بقیه اعضای کمیته اینقدر اهمیت می دن به این موضوع یا نه!
گفتم برو ببین!
سه تا سوال بهش ایمیل کردم اول صبح.
عادتش بود همیشه ایمیل منو باز می کرد بند به بند بحث می کردیم.
سوال دومم ازش این بود که دقیقا چه کارهایی انتظار داری انجام بدم که نمره این درس را بدی و ببندیم پرونده اش را؟
دیدم همین گزارشی که تا الان نوشته ام براش بس بود! فقط التماس دعا داشت که انگلیسی اش را روان کنم براش!
سوال سومم این بود که اصلا می خوای با من کار کنی یا نه!
:))
به غلط خوردن افتاده بود. موضوع اینه که زشته براش بعد از سالها که یک دانشجوی دکتری بر داشته نتونه نگهش داره. من می فهمم اینو و خب سعی می کنم سربلند بشه اما، اگه بخواد اذیت کنه، می ذارمش تو آب یخ!
سوال اولمم شکایت از همکار فسیلش بود که ازم می خواد اون کدهای احمقانه را بخونم و بفهمم! گفت باهاش صحبت می کنه و عوض می کنه!
یادمه یکبار حسین، همکار اسبقم، از اصفهان پا شده بود رفته بود کلاس. اونم دانشجوی دکتری بود یک جایی. یک استاد جوانی از شیراز میاد سراغشون و یک گرد و خاکی می کنه که من اجازه دفاع نمی دم و فلان می کنم و بهمان می کنم... این حسین هم ناقلا خیلی بالغ شده بود دیگه تو جلسه ها. از بس مار خورده بود افعی شده بود. می گفت دخترها که شروع کردند گریه کردن. منتهی من شروع کردم باهاش بحث کردن. و صد البته این کار را یکی مثل حسین می تونست بکنه که تجربه اجرایی اش به مراتب از اون جوجه استاد بیشتر بود. می گفت طرف را همچین صاف کردم که پرید بهم که داری منو تهدید می کنی ؟
:))
البته بعدش طبق عادت خودش رفته بود خصوصی خایه مالی اش را کرده بود اما، اگه درست گفته باشه که نباید بیراه بوده باشه، استاد را صاف کرده بود جلوی جمع!
من هم! بهترین دفاع حمله است!
مرتیکه می گه من نمره نمی دم تا مرز علم را جابجا کنی! گمشو گووووووووزو! تو خودت چی بلدی که بخوای منو ارزیابی کنی! امروز داشت از من مشتق یاد می گرفت!
گفت یادته یک سوال راجع به مشتق از من پرسیدی؟
راست می گه من مشتق تابع پله ای را ازش توضیح خواستم.
گفتم آره.
گفت جوابش یادته؟
گفتم آره. بهم گفتی تندی هرچی می بینی را از من نپرس و توی گوگل یا کتابها دنبالش بگرد!!!!
یعنی شش ماه نشد جوابشو کف دستش گذاشتم!!!
حالا یک تابع ساده داشت، می ترسید نکنه مشتقشو اشتباه گرفته باشه، از من سوال می کرد!
ترس، برادر مرگ است! هیچ فاتحی هیچوقت نمی تونست فاتح باشه اگه می ترسید که زیر سم اسبش گوشت و پوستی لگد بشه! ااگه می ترسید کسی پشت سرش بگه ظالم است یا خونخوار است یا هرچی.
یک مقاله داره می نویسه که نشون من نداده. دلم می خواد جرات کنه بده من بخونمش، تا شخمش بزنم! فقط امیدوارم این خریت را مرتکب بشه :))
حلم، به تجربه و گذر عمر هست اما علم، برعکس!
شما هرچه پیرتر بشی علمت قدیمی تر می شه و مغزهای تازه که وقت و انرژیشون با مبانی علمی دهه های گذشته هدر نرفته، از تو پیشتر خواهند بود. حلم را از تو می آموزم اما علم را، تو هم باید از من بیاموزی، استاااااااااااااااااااااااااااااااد !