پنجره باز است و عطر یک گلی، مثل عطر گل یاس را حس می کنم

گاهی از کنار یک خونه است رد می شم، اینقدر بوی خوبی ازش میاد، دلم میخواب بایستم نفس بکشم فقط!

بعد می گن چرا اینها اعصابشون خوبه  چرا عمرشون فلان است...

تو فروشگاهها اغلب زنها ولو اند. هر از گاهی یک مرد با پوست چرمی آفتاب خورده و لباسهای ژنده هم پیدا می شه. تو فرغون این مرد، عموما چند تا چیز را می شه دید، اولا چند بطری شراب! نه یکی. حتما یک باکس آبجو! و یک وسیله ای مثل ارّه ای، متّه ای، یک چیزی واسه کند و کوب یا خلاصه کار مردونه...

به مریم خانوم که ماما هست و متخصص(!) دمنوش فروشی، می گم من با قهوه حال نمی کنم. می گه دارچین و وانیل و زنجبیل بهش بزن. و هنوز ندیده و نچشیده معتقد است عصاره دارچینهای اینجا را خیلی گرفته اند! 

آدم بشیم یکم!

تو اصلا دیدی ؟ تو می دونی ؟!

می گه وانیل. می گم باشه می خرم. می گه نه! چوب وانیل باید باشه! حالا انگار ما چوب وانیل ندیده ایم! می گم خیلی خب، دیده ام، می خرم. حتما باید یک سمتی بچرخونه که من برم از اینها بخرم؟  فتوّت را چه شده ؟

می گم درباره شراب هم اطلاعات داری؟ می گه نه نه نه نه نخورید ثابت شده کبد را چرب می کنه!

برو آمو. اینهمه دنیا همه کبدشون چرب است الا ما ایرانی ها ؟ برعکسه که!

علم هم با تعصب و با خرافه وقتی قاطی بشه، رنگ و رمقشو از دست می ده.

نوشته بود چند سال دیگه که برای سرطان دارو پیدا بشه، دیگه کسی واسه رهایی از سرطان دعا نمی کنه!ما امّلیم فقط که به این مباحث آویزونیم هنوز. آویزونمون کرده اند وگرنه خود آقایون عطسه می کنند با خدم و حشم اروپان، واسه معالجه. هیچکدومشونو هیچوقت کسی ندیده زنجیر کرده باشند به پنجره فولاد! حرومزاده های کذّاب!