خب، از هشت و نیم صبح که رفتم هشت و نیم شب برگشتم!

اولش رفتم معاینه چشم واسه تعویض گواهینامه ام به بین المملی!

زود رسیدم، دیگه آدرس یک مدرسه ای گرفته بودم که برم کلاس زبان پرتغالی ثبت نام کنم، رفتم و ثبت نام فرمودم. از یکماه دیگه شروع می شه و تو بارونهای خرکی اینجا کلاس رفتن واقعا جهاد اکبر است. منتهی، باید برم.

دیگه برگشتم موعد معاینه ام شده بود. معاینه که نکرد . فقط برام فرم پر کرد و بهم گفت اون بخش گواهینامها ت که می تونسته ای مینی بوس برونی اینجا نیاز به معاینه مغزی و روانشناسی و الخ داره و بهت نمی دن! فقط موتور سبک، ماشین شخصی!

گفتم خب معاینه کن! گفت نه باید وقت از متخصص بگیری و روالش فلان است. دیگه گفتم سگ خور، بده همینو برم.

گواهی را الکترونیکی فرستاد واسه راهنمایی رانندگیشون!

بعد از این رفتم بانک. حسابی که برام باز کرده بودند کارت نداشت و پست نکردند و دو هفته گذشت اینه که دیگه رفتم ایستادم تو صف بازم. دقیقا دو ساعت و نیم سرپا تو صف بودم. این بانک عمدا اینکارو می کنه که مشتری منصرف بشه! تنها بانکی هست که اجرتی واسه نگه داشتن پول مشتری ازش نمی گیره! بهرحال بعد از دو و نیم ساعت یک کارت گرفتم. پنج دقیقه!!

تو صف بانک جالب بود. ملت همه برای خودشون خوراکشونو آورده بودند. یکم که خسته می شدند شروع می کردند به ماچ کردن هم و سریدن تو بغل هم! الّا من!

من بادوم خوردم! هی بادوم گذاشتم دهنم و حرصمو سر بادومه در آوردم! از بس لفت می دادند و از بس مشتری های مسخره و عجیب بودند. مهاجر بودیم همه. لبخند رضایت را تو صورت همه اونها که جلو باجه بودند می دیدم. انگار تولّدشونه! انگار که ببینند کونشون که پاره شده تا اینجا اومده اند بالاخره یک نمود و یک ثمری داره! واقعا می شد دید هم خسسسسسسته اند، هم شوق و امید درشون زنده شده! هم شلوار لی نو به پای همه شونه !

خخخخخ

گفتم براتون اینها همه کونشون گلابی شکل است؟ بعد یکبار داشتم شلوار می خریدم ییهو دیدم خاک تو سرم منم که کونم شکل همه اینهاست! فهمیدم مشکل از دوخت لباسهاس که اینجوری کون را جمع و قلنبه می نماید!

تازه فلسفه این شلوارهای تنگ را هم فهمیدم! از بس اینها قر میان زن و مردشون را نمی شه تشخیص داد. لاجرم طراحهای لباس به این فکر درست رسیده اند که یک جوری شلوار را بسازند که نگاه به موضع طرف بکنی، بتونی بفهمی که نر است یا ماده! باور کن! فقط بعضی خانومها یک چیزهایی دارند که علی الظاهر از مال من بزرگتره! انشا الله نوار است! و گرنه که خعععععععععلی زندگی باهاشون سخته! 

کجا بودیم؟

بالاخره کارت را گفتم رفتم اداره مهاجرت گفت باید قبل از هشت بیای الان اومدی؟!!

دیگه رفتم دنبال باقی کارهای گواهینامه و تا پیداش کنم و نوبتم بشه و الخ و دولخ، نصف کارمندهاش رفتند! تعطیل شد! یک عاااااااااالمه زن کار می کردند! ولی زبل و روپا بود سیستم و واقعا کار می کردند.

دیگه خسسسسسته و کوفته، ساعت چهار تمام شد این کارها، حال بدّو دنبال خط تلفنم.

نامرد بازم شش و ینم یورو شارژم کرد! هر دو هفته نه یورو دارم می دم فقط برای اینکه شماره ام را بتونم نگه دارم! خدا کنه اینبار لازم نشه از خطم استفاده کنم و بلکه ماهانه دو یورویی بشه.

بعد از خط دیگه رسیدم برم بیفتم یک کناری به ناهار. بدک نبود. یک قوطی آب میوه یک لیتری هم از صبح دنبالم بود که دیگه گرم شده بود و خب، سر پا نگهم داشت... تا رفتم  دانشگاه یکم و بعدش اومدم منزل، همخونه جدید از برزیل رسیده بازم. یک ساندویچ الویه براش گرفتم سر گشنه زمین نذاره. خودمم یکی خوردم. بس بود. فقط فردا نون ندارم دیگه. مهم نیست. شیر می خورم می رم مدرسه. بیسکویت هم هست. بچه گناه داشت اول بسم الله هیچی نداره، گشنگی هم نمی ذاره آدم بخوابه...

چقدر زر می زنند اینها. وعّه!