وقتی میفهمم، حس خوبی دارم، 

حسی که بهم اجازه و اعتماد به نفس اینو میده که سر به سر بقیه بذارم و اذیتشون کنم حتی😄

یادش بخیر،

شرکت که بودیم چقدر نوچه ام را اذیت میکردم...

فکر کن از هفت و نیم صبح، هر یکربع، بهش میگفتم چه خبر؟

😄 

میگفت بابا بذار بیدار بشم! 

فامیلشو عوض کردم اصلا😂😂😂

یک فامیل دو بخشی داشت که به بخش نکبتش خودشو معرفی میکرد و من اینقدر اون بخش دوم را بهش گفتم که بالاخره گوشش عادت کرد

😄

الان تو کار فروش سنگ است بچه ام و از ادمهایی است که بیخودی، خیلی ارادت داره به من.

یکسال فست فود زد.

یکبار با فهیمه رفتیم سرش...

یک گلدون خریدیم 110 هزارتومن. امروز عکسشو داده، نوشته گلی که زحمت کشیدی اوردی برام.

بهش گفتم از بچه ات اینقدر نگهداری کرده بودی، فصل شوهرش بود الان!

اینم مجرده و بی بخار...