badan minevisam dar bare in :
"من یه پسر دهه هفتادی عمیقا معمولی هستم. این وبلاگ رو جهت ثبت خاطرات و به اشتراک گذاشتن مطالب مفید ایجاد کردم.
...
برنامه کتاب خوانی من:
ناطور دشت : تا صفحه ۱۱۴ (از ۲۱۹) "
http://tebnote.blogfa.com/
! ! ! ! ! !
bekhonides
خب، اگه وبلاگ حسین آقا رفته باشید دیگه خیلی نیاز به توضیح نداره. خودتون دیده اید که برخلاف تعفنی که توی وبلاگ اغلب دخترخانومهاست و تمامشون بعد از اینکه عشق را نجویده فرو داده اند ،الان دارند تفاله هاشو هاف و هاف بالا میارن، یک پسری هم هست که مثبت است،
یکم بخونی می بینی طبع روانی هم داره و لطیف می گه وقتی از پاییز و بهار حرف می زنه منتهی،
تهش تعصّب ويژه مردمان خطّه آذربایجان را هم داره که نمی خواد اندک تردیدی راجع به خدا و دین و پیغمبر بکنه. خیلی خب. عقاید همه محترم، چه با کنکاش از زیر سنگ در آورده باشند مثل ایشون، چه از رو زمین پیدا کرده باشند، مثل خیلی ها. ما را چه کار به هدایت انسانها؟ و اصلا کدوم هدایت؟ کدوم انسان؟
آدمیزاد تا شک نکنه، تا خودش خودش و دانسته ها و باورهاشو نذاره در جایگاه متهم و به سختگیرانه ترین فرم شکنجه شون نکنه و استنطاقشون نکنه، نمی تونه خاک و خل روشونو بزنه کنار و اون ذات درخشان و صیقلیشونو برای خودش آشکار کنه.
حالا گاهی شانس میاره طلا در میاد ،گاهی مفرغ البته!
مفرق ؟
همون فلز اولیّه! املاش هرچی شما بلدید. بگید به منم.
یک همکاری داشتیم که یک مادری داشت که مادرش شش تا گالش نعلبکی داشت.
قدیمی تر ها شاید بدونند یک چیزهایی بود که استکان را می ذاشتند توی اون! بهش می گفتند گالش! اون فلزی بود و دسته داشت و الخ. الانه نقره فروشی ها درست می کنند دیگه. سینی چای و قندون و به اون جا استکانی ها شاید بگن کاپ، نمی دونم. بهرحال.
این رفیق ما که نه، از اول
ما بودیم و ما یک همکاری داشتیم و اون همکار یک مادری داشت و اون مادر شش تا کاپ نعلبکی داشت
یک زمانی می بره بفروشه، طرف بهش می گه خانوم اینها مثلا نقره یا طلا نیست و آب طلاست!
می گفت مادرش یک هفته از غصه داشت می مرد! نه برای طلا، برای اینکه یک عمر اینها را عین چشمش محافظت کرده بوده، حالا ییهو از چشمش افتاده باشه گویا!
می دونید، اینها خیانت به باور هاست. عین من که پول قرض دادم بهم پس ندادند! بحث ارزش مادی پوله نیست. بحث ترور یک باور است.
بهرحال،
یادم رفت چی می گفتم. برم شام تا بازم سرم گیج تر نرفته است، انگار...