دیشبم باز خواب مامان بابامو دیدم

مامانم خوشحال بود. تو یک بالکن. از تو حیاط باهاش حرف زدم. ظهری بود.

شب با بابام تو تراس بودیم.  گفت یک بانکی هست تو خواجه پطرس، میگن شبها بیا اونجا بمون،

بهش گفتم تو خونه خودت مگه کم مال و دارایی هست که بخوای اینو ول کنی بری نگهبانی اونو بدی؟

پذیرفت

گفتم یادته شبها تو بیمارستان نمیتونستی بخوابی؟ یک خواب راحت به صدتا این درآمدها می ارزه

گفت پعععه! و سرشو تکون داد

جفتمون یادمون افتاد

سرمو گذاشتم رو پاش

ازین کارها به عمرمون نکردیم ما...اما حالا تو خواب...

نوازشم میکرد، و من در حد هق هق، گریه کردم رو پای بابام!

...

چمونه ما آیا...؟!

هر وقت یکی تو فامیل فوت میشه، بعدش یکی پیدا میشه که خواب دیده مادربزرگه خوشحال و خندان است و منتظر مهمون!!

دونه دونه بچه هاشو که بهش برگشتند،  چشم انتظار بوده نامرد!

😄

 

یک آهنگ ابدوغ خیاری سفارش دادم بذارم براتون، اگه کدشو گیر بیارم البت