درهم
یکی از نمودهای کسخلی این خارجی ها اینه که میان تو اتاق، لزوما با همه سلام تعارف نمی کنند، کلا بستگی داره با کی کار داشته باشند انگار، یا حسشون به کی بجنبه!
مثلا این منشی بزرگه منو اصلا نمی بینه! خدایی دل به دل راه داشتن را الان می تونم حس کنم من. من از اینهمه قلنبه قلبنه که از همه جاش بیرون زده با اون شلوار کوتاهش خوشم نمیاد و طبعا اونم از قیافه هندی من :))
الانه فالسو اومد تو اتاق، کلا منو ندید انگار ! بعد با روبین دست داد، با دیوید یک سلام زیرلبی جویده پروند، رفت صندلی گذاشت نشست بیخ ژولی !
این ژولی هم هزينه کفششو داده ادکلن این ماه. یک گالش مانند می کنه پاش بعدم میاد می اندازتش دم پاش، درش میاره دقیقا، من دلم می خواد بکشمش!
مهم هم نیست البته.
فالسو الان که می رفت از من خداحافظی کرد ولی !!
درسهامون سوا شده تقریبا و من واااااااقعا حسودی می کنم به چیزی که الان دیوید داره یاد می گیره !!
خخخخخ
می دونم می تونم منم یاد بگیرما منتهی بحث اینه که فشاری که الان پشت اونه واسه اون مبحث، پشت منه واسه یک مبحث دیگه و نمی رسم! می دونید! نمی رسم!
امروز ناهار آوردم. خوراک مرغ! تتمه دیروزی. اینها می خوان برن یک رستوران سلف سرویس به ده یورو. اگه غذا همراهم نبود بهش فکر می کردم هرچند، ده واقعا عدد بالایی است، چلوکباب هم که نمی ده قاعدتا...