تجسم اینکه این ساعت از عصر تو اون خوابگاه باشم، دیوانه ام می کنه !

یخچال مشترک!

باور کنید اگه بجای توالت و حمام اختصاصی، یخچال گذاشته بود توی اتاق و توالت مشترک بود، یا حمام، من راغب تر بودم به اتاق!

تجسم کن، می خوای شام بخوری، طبقه پنچمی، پامیشی می ری سر یخچال، انشاالله که تخمتو کسی نخوره. برش می داری، سوار آسانسور می شی. روغن و نمک و ماهیتابه و قاشق چوبی هم دنبالته...

می ری زیر زمین. ان شا الله جای خالی هست. بار می ذاری

تخمتو می شکنی

می پزه

حالا، دست می گیری،

می ری پای آسانسور،

طبقه پنج...

تخمت یخ کرده تا برسی به اتاقت!

شاید بهتر بود نونتو هم بغل می زدی موقع سرازیر رفتن می بردی که تو سالن، نیمرو بخوری!

قطعا چندتایی هم ایرانی هست اونجا که حالا باید...

نه، نمی خواستم!

ملک دور از ره خوش است و مرد بی نام و نشان! نمی خوام!