مثنوی معنوی
خیلی وقتها، حین آشپزی یا غذا خوردن، از یوتیوب یک چیزهایی هم می شنوم
یک مدت قهوه تلخ را دیدم
یک مدت طنزهای طلایی را از شبکه قران نگاه کردم. بهلول. خیلی قشنگ درست شده است مجموعه عروسکی
یک مدت به اون بزرگوار گوش کردم. آقا بهرام مشیری
یک مدت شکرستان،
امروز حسب اتفاق داستانی از مثنوی گوش دادم. داستان سلطان محمود که همراه دزدها می شه. هر دزدی یک هنری داشته و محمود می گه هنر من اینه که اگه گرفتار شدیم، ریشمو که تکون بدم از بند و حبس رها می شید...
ما همه کردیم کار خویش را
ای بزرگ آخر بجنبان ریش را...
قشنگی ماجرا این بود که تفسیر مختصری هم داشت، اونم اینکه سلطان، نماد خداست. کسی که قدرت بخشایش داره. کسی که از اول به همه اسرار آگاه است و کسی که خودش می دونه گزمه ها را به کدوم آدرس بفرسته و دفینه ها را از کجای دزدها در بیاره...
این خدا دانستن سلطان، از قدیم تو فرهنگ لعین ما بوده است. از خیلی قدیم تا به الان و بعدها. این به کنار. منتهی، اصل داستان یک جلوه دیگه ای برام پیدا کرد که چقدر قشنگ و هدفمند چیده شده است...
و اگر مثنوی همینقدر هر مفهومی را در قالب داستانی شیاف شنونده عزیز کرده باشد...
می دونید، من دوزاری ام دولّاست. تفسیر نمی دونم. همون که می شنوم را همون می فهمم. نتیجه نمی تونم بگیرم اینه که با اینکه داستان را دقیقا می دونستم وحتی بیت بالا را که تو داستان بهش اشاره نکرد من از حفظ بودم اما، هیچوقت فکر نکردم که سلطان نماد خداست و دزدهایی که هرکدام یک هنری داشتند ماهاییم که به حرفه ها و هنرهای مختلفی متصفیم و یک کسی همیشه با ماست که بر ما استوار است و یقه ای از ما می گیره که جای حاشایی نیست و الخ...
قشنگ بود...
ما همه کردیم کار خویش را
ای بزرگ آخر بجنبان ریش را
ریشتو تکون بده که آزاد بشیم! حرفی بزن! شفاعتی کن! ...