هشت و نیم شب بود که تعطیل کردم که بیام
دیوید نیومد، کارش تمام نشده بود
از ساختمان که بیرون اومدم صدای دور همی میومد. تو مسیر، دیدم وسط محوطه، تو تاریکی، زیر سقف آسمونی ابری، پرده و پرژکتور و باند آورده اند و فیلم پخش می کنند. انگلیسی با زیرنویس پرتغالی.
ملت، رو چمنها ولو بودند. بعضی با زیرانداز بعضی رو چمن یا رو سکوها و سیمانها
بعضی ها یک لباس مشترکی را عین پتو دور خودشون تابونده بودند. صمیمیت میاره بهرحال
بعضی دیگه همو بغل گرفته بودند و بدن گرمایی می کردند
بعضی...
یکی اون کنار چرخ چسفیل آورده بود با دستکش و موی دم اسبی، منتظر مشتری بود
و فیلم
یکم ایستادم
بعدش منم نشستم!
اواخرش بود. صرف یک تجربه، نشستم با جمعیت
قشنگ بود
حسّشو دوست داشتم، فیلم به کنار
همچین صحنه ای را زمان آزادسازی خرمشهر دیده بودم!
پرژکتور آوردند و روی دیوار کاهگلی یکی از خونه های محله، فیلم پخش کردند...
فیلمهای جبهه بود. حرکت رزمنده ها و ...
اونشب هم، شب جالبی بود...
جمعیت همه تو کوچه بودند. زن و مرد نداشت اون سالها.
هنوز خیلی از زمان شاه نگذشته بود.
ملت،
آدم بودند هنوزم...