داشتم توصیه می کردم به کم حرف زدن،
یادم افتاد دیروز که تو آفتاب نشسته بودم، تمام وقت، دو تا دختر بچه رو پا ایستاده بودند و با هم حرف می زدند
خیلی باحال بود
به قول شاعر،
هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی
الا بر آنکه دارد با دلبری وصالی!
آقا اینقدر دلم خواست! اینقدر با حال بود! نه اینکه بخاطر جنسشون! بخاطر اینکه یک لذّتی در این همصحبتی بود که من ازش محرومم. تمام وقت لبخند می زدند، بعد اصلا نمی فهمیدند که بابا خسته شدند! اونهم صندلی های مختلف، اقلا برن بشینند! فقط حرف فقط حرف...
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۸ ساعت 12:44 توسط آرش
|