این ترم اقلا سه تا درس دارم که دو تاش را تازه می خوام شروع کنم، یکی هم از ترم قبل

تو این جدید ها،

یکی اش، بدقلق است. یک سرش به آمار است و یک سرش به باقی علوم. به عقبه علمی آیین نامه های طراحی تا اندازه گیری ها و ابزار ...

عین یک حریف بد قلق، الان یک هفته می شه که هی می رم سمتش، هی سعی می کنم یک سوراخ یک گوشه اش پیدا کنم رخنه کنم،

هی نمی شه :))

عین اوایل کشتی گرفتن هست که دو تا آدم با کلی کمالات، درحالی که کونشونو در دورترین نقطه از دسترس هم نگه می دارند، چشم تو چشم هم می دوزند و هر از گاهی یکی یک دستی می بره سمت اون یکی، و خب اونم گارد می گیره و راه نمی ده...

نمی دونم، می شه دو خم اینو هم آیا بگیرم ؟!

واقعا امتحان دادن در شرایطی که بلد شده باشه آدم خیلی باحال است. هیجان شیرینی داره. نمی دونم چرا یادم نمیاد این هیجان تو سالهای قبل چطور بوده برام. آیا اونهمه سال، فقط حفظ می کردم؟!!

نمی دونم. یادم نمیاد واقعا.

بهرحال، بجای اینکه کتاب را از اووووول شخم بزنم و پیش برم، هی دارم نوک بهش می زنم!

اینجوری خوبه. الان فصل نهم را باز کرده ام. صبح تو فصل هشت یک پارامتر را نمی فهمیدم برگشتم تا فصل سوم! اونجا تعریفش بود و خوندم و خب مزه داد. مکاشفه ای بود ماجرا. می دونید؟

اگاه تو فصل نهم بتونم یک خم ماجرا را دست بیارم، عالی می شه

این مدل خوندن خطرناکه یکم. تو درس قبلی که این کار را کردم، یک بخش را از قلم انداخته بودم و تا روزهای آخر اصلا حواسم بهش نبود! خرمشهر را خدا آزاد کرد خدایی!