همیشه،  احوالپرسی از رفقا بهشون حس خوب میده 

شاید الان که من اینطرفم، حس بهتر.

دیشب واسه زهرایی پیام گذاشتم. کلی ذوق کرده

زهرایی، جوون است. یک بیماری خونی گرفت، عدم انعقاد! از اون زمان زندگی قشنگی میکنه. شاید قبلشم میکرد اما من زمانی باهاش هم صحبت شدم که اون دارو میگرفت و من تازه بابامو از دست داده بودم و هرچه میگفت را، من میفهمیدم! 

از آسون گرفتن. از لذت بردن. از نگاه زیبا به زندگی داشتن...

نمیدونم در چه حال است اما، 

ذوق کرده بود که جویای حالش شدم

براش شماره ام را گذاشتم

تلگرام، واتس آپ... 

اینور اومدن،  فخر نداره! بی ظرفیت نبودنه که مایه مباهات ادمهاست...

وگرنه، به چی فخر کنم که اینورم!؟ هنر کرده ام؟