آقا، رفتم!
در هوای بارانی، جای جملگی خالی!
مردم اینجا یاد گرفته اند که با بارون زندگی کنند! وگرنه باید نه ماه از سال را تو لونه می خزیدند و قایم می بودند! شبها که از کلاس زبان میام دیرترین ساعتهاست که من بیرونم و ملت، بخصوص دانشجوها، ولو تو خیابون! از دانشگاه دارند می رن.
بگذریم.
خیلی بد لباس می پوشم. یعنی نمی دونم تخمین درستی ندارم که هوا چقدر سرد است. و مکانهایی که می رم هم خب یک مدت تو خیابونم بعد می رم فضای سر بسته، واقعا سخت است که چیزی بپوشم که برای هر دو جا جوابگو باشه...
سر قرار که رسیدم شر شر عرق می ریختم. هی شروع کردم کم کردن...
حکایت جالبی بود. یک پسر و دو تا دختر که گردانندگان گروه بودند خیلی هوامو داشتند که مبادا بخاطر زبان، مشکل پیدا کنم. ساختمانی که من فکر می کردم دانشکده تربیت بدنی است،
و بود،
متشکل از سالنهای مختلف و حتی استخر شنا بود!
این جلسه راگذاشته بودند که به یابوهایی مثل من که از کنار ماجرا رد می شن بگن که این امکانات هم هست!
اگرچه، تهش که دیدم تقریبا دو برابر باشگاه های بیرون در میومد و نمی دونم چرا اینجور می شه. بازم باید ببینم. شایدم نصف. فکر کنم نصف! منتهی سه روز هفته بیشتر نیست و اغلب شبهاست.
دوست دارم برم ورزش. تدارکشو خواهم دیدن. شب خوبی بود.
راستی، نرقصیدمم! یعنی مجهز نبودم. و رقص آخرین برنامه بود، اینه که نموندم کلا. اطلاعات را که گرفتیم و دور را که زدیم، اومدم رفتم خرید شام شب و غذای فردا. پریروز که رفتم نمایشگاه واسه کاریابی، دیگه نرسیدم بیام خونه و از راه رفتم کلاس زبان. گشنه ام شده بود وسط دو زنگ (خخخخخ مدرسه میرم هاااا)
بعد از این ماشینهای فروش اغذیه بود منتهی فقط آبمیوه و چیزهای مایع توش مونده بود. بعلاوه که گمونم سکه لازم داشت و من اسکناس داشتم. بهرحال اذیت شدم و دیییییییییییگه نبایدتکرار بشه ماجرا لذا رفتم غذا خریدم!
نون، عسل، پرتغال و گوجه خریدم امشب. سه تا پرتغال شد 89 سنت و سه تا گوجه ریزه شد 42 سنت و عسل، نیم کیلویی گمونم، 2.8 یورو.
خوبه. راضی ام.
ظهر هم سینه مرغ خریدم تو پیاز و آبلیمو و نمک فلفل خوابوندم که هر لحظه اراده کردم سرخش کنم. خوشمزه می شه. گوجه واسه اونه.
بریم سر درس
گوزپیچ حرف تعریف و پیشوندها شده ام. نمی فهمم چرا اینهم لازمند. چرا اینهمه همه چیز با جنسیت شیی مورد نظر عوض می شه . سخته زبانشون خدایی. خیلی جاها هیچچچچچی یادم نمیاد!!!
درست می شه، لاجرم!