هالووین
میگه که،
فردا که از این دیر فنا درگذریم
با هفت هزااااااااااار سالگان سر به سریم ...
هالویین نموندم. نمی دونستم ساعت ده اصلا کسی هست دیگه یا نه. تو ایستگاه مترو یک عده معرکه اش را گرفته بودند ولی آخر برنامه بود و جمع کردند تا من رسیدم. یک عاااااااااالمه آدم با آرایشها و ماسکهای عجیب. یک لحظه فکر کردم چقدر اینها بیکارند که اینجور به خودشو ور رفته اند. یادم اومد شماها هر روووووووووز این کار را می کنید. آنچه تفاوت کرده فقط طرح است و الا، ساعتها جلوی آینه مالیدن رنگ و لعاب...
خسته ام. بسیار خسته. دوباره مرغ خوردم. و دوباره خوش مزه بود...
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان ۱۳۹۸ ساعت 12:44 توسط آرش
|