جدّم در اومد امروز، 

تا الان!

راندمان کاری که هیچ. اون به کنار.

حوالی دو و نیم اومدم شروع کردم به طبخ ناهار.

همزمان یک کیک هم گفتم بذارم بار

حدود سه و نیم بود که روبین پیام داد که در چه حالی؟ گفتم مشغول طبخ ناهار! حالا کشیده بودمش دیگه.

تعجب کرد که الان چه وقتشه و بعد گفت که می خواسته واسه شام دعوتم کنه منزل!

راستش، دیدم همیشه هرکی هر لطفی بهم کرده من گفته ام نه، و پشت بند این نه گفتن ها ملت خودشونو باهام تطبیق داده و کم کرده اند محبّتشونو،

گفتم بذار بگم باشه. نمی میرم که. اومده ام با ملت در تماس باشم. 

دیگه بهش گفتم من دارم کیک درست می کنم اگه خوشگل شد، میارم دور هم می خوریم. 

دیدم گفت خیلی فکر اونشو نکن. پرسیدم چه ساعتی، گفت هفت و نیم

راستش روم نشد بپرسم خب کی تمام می شه ماجرا. می دونید؟ این که کی بلند بشم هم خودش حکایته خب.

دیگه تا داشتیم حرف می زدیم و من ناهار می خوردم دیدم دور کیک سیاه شده است. براش نوشتم کیکم یکم سوخت

خندید

درش که کردم گفتم بلکه فقط دورش سوخته باشه، وارونه اش کردم دیدم نه! شده عینهو پشت دیگهای قدیم و حکایت اجاق!

عکسشو تلگرام گذاشتم. حالا بماند که یک کسخلی برام نوشت پف کیکت که خوب شده که!

خب سوخته! شما یک چوب سوخته کلفت ببینی می گی به به بهش؟ سوخته! پفشو می خوام چکار ؟!

بهرحال.

دیگه فوری یک کیک دیگه بار گذاشتم راستش.

نمی دونم اینها موقع رفتن خونه هم چه می کنند. شنیده ام شراب می برند اما من که بلد نیستم چه شرابی خوبه چی بد!

و شنیده بودم کیک هم می برند یا برای هم می پزند، دیگه گفتم بذار اینی که تو دستمه را انجام بدم.

حالا می خوام کیک بپزم، تخم مرغها یک هفته است تو یخچال!

خب آخه اونها که بیرون بود را سوزوندم دیگه. مگه چندتاتخم می ذاره بیرون یک آدم!

نگاه کردم رنیتو دو بسته تخم مرغ سایز و مارک تخم مرغهای من داره. اینجا بسته بندی ها تخم کوچک و بزرگ و متوسط داره. وزن نمی کنه کسی.

دیگه سه تا تخم باهاش عوض کردم و یک کیک دیگه بار گذاشتم، با یک اندکی تغییرات، که مثلا اگه شکر بیشتری ببندم به خیکش بهتر پف می کنه و الخ!

کلی با امید، به خمیر کیک نگاه کردم

التماسش کردم که ببین، آبروی منی، حرمت نگه دار! سوختنو من می بخشم، اینو خوب شو جان مادرت!

حالا تا ببینم. خیلی که شکمش اومد بالا. فکر کنم بخاطر شکر بود.

هان اون سوختن هم حکایتش این بود که گذاشتم طبقه پایین فر، دقیقا روی سینی ای که یکساعت داااغ شده بود. خب شما ابراهیم خلیل الله که ضد آتش بود را هم بشونی همچون جایی، بالاخره یک گرمایی حس می کنه. این که دیگه خمیر بود و آلومینیوم و اینها.

تجربه شد.

حالا هم طبقه را بردم بالا هم روی سینی نذاشتم، رو میله هاست، هم دما را دادم پایین، هم هی می رم نگاهش می کنم، هم یک عاااااااالمه گلاب عزیزمو ریختم توش که بالاخره یک حالی بکنند با نمادی از ایران

یک بسته زعفرون هم دارم، اونم پیدا کنم می برم براش...

همینها 

 

به جان خودم این پسره همجنس گراست !!!