هراس- ویراست
دیشب دیوید میگفت تو از مترو بیش از اتوبوس خوشت میاد...
فکر کردم...
راست میگفت!
من از گم شدن هراس دارم. یک هراس پنهان!
از اینکه چیری را نتونم کنترل کنم میترسم
واسه همین، سوار مترویی میشم که میدونم فقط توی ریلی حرکت میکنه که محکم است به زمین! بنابراین میدونم منو کجا میبره، دقیقا کجا ترمز میکنه...
اتوبوس، آزادی عمل داره،
ممکنه منو گم کنه!
کافیه یک مسیر بعلت کارکران مشعول کارند، مسدود باشه! اتوبوس، مسیر جایگزینی را میره که از حیطه کنترل من خارج است...
من نگرانی دارم، از اینکه چیزی، خارج از تلورانسهای دانسته من، بخواد تغییر کنه...
شاید واسه همینه نتونستم زن بگیرم!
نمیشد آرامش باهاش بگیرم!
زمانی گشنه اش میشد که من سیر بودم،
شاید زمانی میخواست مسافرت بره که من کار داشتم
زمانی سکس میخواست که من نمیخواستم
میدونید...
ادم باید وجدان داشته باشه بعد از خودشناسی به نظرم...