بوی نا
صبح از خونه میومدم بیرون، یاد علیجانی افتادم!
موضوع این بود که دم آسانسور یادم اومد شلوارمو عوض کرده ام و تو این جیبم نه کارت بانکی ام هست نه هیچی پول نقد همراهمه.
علیجانی هم، پول تو جیبش نمی ذاشت!
یک جوری بود که یکروز از اداره نمی تونست بره خونه اش. بیست هزار تومن از من قرض کرد.
بعد تا نزدیک دو ماه، قرضشو نداد، چون از خونه، پول تو جیبش نمی ذاشت که بتونه بده،
و البته، یک جورایی عادت کرده بود به مفت خوری و مفت چری. مثلا یک کتاب راهنمای اصفهان گردی داشتم کاغذ گلاسه و عکس و خلاصه کلی کلاس، به شش هزار و اندی خریده بودم، این بابا برد، و دیگه هم بر نگردوند!
خلاصه، من که برگشتم. برگشتم کارتمو برداشتم و مجدد راه افتادم. آدم بی پول، اعتماد به نفس نداره.
آقا بلوزمو شستم و بعد دو سه روز طول کشید تا خشک شد. الان بوی نم می ده. هرچی هم بهش ادکلن زدم فایده نداشت. یک شب هم بیرون آویزونش کردم هوا بخوره ،باز فایده نداشت. انگار روح گوسفنده برگشته بهش و بوی خاصی می ده . چه کنم ؟!
بریم سر وقت درسمون. فعلا
اینم بگم، من نمیدونم کتابی که علیجانی ازم بالاکشید و بارها ازش خواستم پس بیاره و نیاورد، کجای زندگی اش ممکنه گره بشه منتهی، یقین دارم که مدیون است بهم و حلالش نمیکنم. امیدوارم گره بیفته به کارش، بیش ازونچه از من برد.
گفتم که بقیه ای که خیلی بیش ازینها ازم بردند به نارضایتی، حساب دستشون باشه. یک مشتی از آوارگیهاتون تو بیمارستانها، باور کنید بخاطر اینه که پول نارضای من، شفا نمیده بهتون! ولو پرفسور سمیعی دکترتون باشه. پس بدید، روزگاریه که خودم بیش از هر مریضی حتی، به پول خودم احتیاج دارم.