نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
آره.
عرض کنم که امروز شهامت به خرج دادم و یکی از مساله هایی که یارو داده بود را حل کردم و خوشبختانه بهم اثبات شد که موضوع را دریافته ام. واسه همینه دیگه باقی روز را شادباش اعلام کردم.
ناهار بندری خوردم، تتمه شام شب قبل، الانم یک نصفه کیک شب قبل را آلومینیوم پیچ کردم و آوردم دانشگاه، دور همی، شش بخشش کردیم و خب، زدیم بر بدن. البته نمی دونم چرا اینقدر کم برداشتند. کون لقّشون. یک عالمه اش مونده برام! تا رزق کی باشه و کی بیاد اتاق و بره.
دیگه همین. شب کلاس دارم. برم ببینم چه گلی باید به سرم بگیرم.
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۸ ساعت 19:27 توسط آرش
|