گزارش کار
بعد از چندین روز باران خوش نه خوشک، بالاخره آفتابی شد.
آفتاب سرد!
لباسمو تو فریزر گذاشتم که بوی نا از بین بره. کمتر شده. البته فکر می کنم گرم کردنش جلوی هیتر موثرتر از گذاشتنش تو فریزر باشه. بهرحال همه این کارها را کرده ام و هنوزم راضی نمی باشم ازش!
دیشب کم مونده بود سرما بخورم! از کلاس بیرون اومدم دندونهام به هم می خورد! یک خلوت جایی پیدا کردم بارونی ام را کندم و بلوز اضافه ای که همراهم بود را انداختم رو دوشم و بارونی را پوشیدم روش! آستینها را از جلو کردم تو شلوارم (!) پشتشم که نمی رسید تا پایین کمر. به معجزه ای از سرما در رفتم! چاره هم نیست. کاپشن گرمم بارونی نیست و بارونی ام گرم نیست و قصد خریدن هم ندارم چون جا ندارم و میشه یک قوز بالای بقیه قوزهام!
دیگه اینکه اگر آدمیزاد منقار داشت، مشکلاتی ازش حل می شد لاجرم. اینو وقتی فهمیدم که کفتره جلو چشمم منقارشو می کوبید رو سنگ! نمی دونم چکار می کنند. لابد یک دونه ای چیزی هست که بر میدارند. ولی دیدم این یارو منقار به سنگ می کوبه و نمی شکنه، ما چهارتا دندون تو دهنمونه تمااااااااااامشو دادیم پر کرد! اقبال بد!
آقا، کلاس پرتغالی ام را نمی فهمم. نه فقط من، دو سه نفری که تازه این کلاس را می رن، هیچی نمی فهمند چون طرف نمی تونه و البته نمی خواد هم، انگلیسی صحبت کنه. درستشم همینه. بقیه همه یا قبلا این دوره را رفته اند یا چند سال بیشتر اینجا بوده اند، یک زوری می زنند. اما ما، نه! بد هم هست. بخصوص تو حرف زدن هم من مشکلات دارم. تارهای صوتی ام یاد نگرفته اند! کسی نیست باهاش حرف بزنم. همون فارسی را هم دارم بد صحبت می کنم...
فعلا
هی حالا از خودتون تعجب در نکنید که چرا تنهایی و اونجا که پر است و الخ. بله اینجا پر هست منتهی کسی منتظر ننشسته بود که من از وطن بیام بکنمش! همه رابطه هایی دارند که ازش لذت می برند، یا اگه ندارند دقیقا دارند یا خستگی در می کنند یا تو مودش نیستند، وگرنه به قول شاعر
تو را می خوام وگرنه یار بسیار
گلی می خوام وگرنه خار بسیار
... سایه دیوار بسیار خلاصه!
اینه