خلاصه بگم:

یک اسباب کشی دیدم.

یارو یک ون از این عقب کوتاه ها که مال اسباب کشی هست اجاره کرده بود،

به حضرت عبّاس، فقط اینها را می شد دید کفش:

یک یخچال معمولی

یک خوشخواب یک نفره

دو تا صندلی دو رنگی مختلف، شاید پلاستیکی بود یکی اش حتی،

یک چیزی شبیه به میز چوبی. نرسیدم بهش. رفت!

تمام!

یک وانت که چه عرض کنم، یک ون، شاید دو سه برابر یک نیسان، خجالت نمی کشید همینها را می برد و تمام!!!

یادم افتاد به اسباب کشی های خودم تو اصفهان. آدم ناموسشو لخت کنه بذاره رو باربند نیسان سبکتره تا تیرتخته هاشو! با اینکه یک نیسان را اگه با مهارت می چید بس بودواسه لوازم من اما، فقط یکبار با نیسان چیز بردم. بقیه موارد از این ماشین های بزرگ که دورش چادر هست اجاره می کرد...

نمیدونم چرا اینقدر به من گرون بود که ملت ببینند نداری ام را ! 

نداشتم دیگه. یک نیسان وسیله! نبود. درویشی بود! همین الان هم همونقدر بیشتر چیز ندارم تو اصفهان.

اما نکته بعدی، امروز از صبح سومین بار است که یک خانومه را شاخ به شاخ می شم باهاش! خوش استیل است و خر خوان. ..

مهمتر:

اون یارو شرکت آلمانی مجدد ایمیل داده است. به فاصله سه دقیقه دو تا ایمیل ازش اومده. تو یکی اش یک موضوع مشخص کرده که راجع به این هرچه می دانید بنویسید و تا 25  فلان ماه _ ماه ماضی- بفرستید برام. تو دومی قرار یک مصاحبه تلفنی گذاشته باز.

به خواهرم نمی گم وگرنه می گه آدم باش و کوتاه بیا و مصاحبه کن و ضرر نداره و بهمان منتهی،

من واقعا می خوام این آدمو با شرکت مجهولش آب بکشم! فقط دارم حوصله می کنم که بعد پشیمون نشم. یک چیزی بهش بگم که بعد نگم باید کلفت تر می انداختم بهشون!

یک مصاحبه مورخ یازدهم ، لابد دوشنبه، بعد واسه یک مصاحبه دیگه باز قرار! به جان خودم اینها دنبال من اند برم گردونند پیش زم زم خان! جرم هم که هست تا دلتون بخواد، الصاق می کنند بهمان...

کامپیوترم تو دانشگاه انگار فرمت شده باشه، پاک پاک بود امروز! یک ایمیل دادم به مرکز کامپيوتر، رونوشت به استاد! این حرومزاده ها فقط شهریه می گیرند از آدم انگار! کامپیوترمو خودم باید تجهیز کنم ؟!

چه ساق قشنگی داره این یارو که گفتم همه اش شاخ به شاخ بودیم مدام ! 

می خوام!!

نیم بوت مشکی پاشنه پنج سانت، بعدش ده سانت ساق با جوراب دودی رنگ، بعدش شلوار مشکی. کلا لاغر اندام، دارای سر، سینه، بدون شکم، اما خوش کان (کون)

خخخخ یادش بخیر زهره کوثری. معلم حشره شناسی بود به گمان. زیست؟ همچین چیزی. نه که اونم این شکلی بود نه. شایدم باشه. نمی دونم. یادم افتاد چون توصیف این یارو را با سر سینه شکم داشتم می کردم که وصف اغلب حشرات است و تخصص ایشون.

یادش بخیر. چه آدم حسابی هایی اینجا تردد داشتند ها. مونا، کوثری، باران...

باران هم داشتیم؟

نه انگار!

یادم نمیاد.

همه یک دوره پوچی را اینجا طی کردند بعد زندگی بهشون رو کرد، رفتند دنبال زندگی و زایمان...

خدا برکت بده به همه، به قرآن