بدون سوخت
حدود سه ساعت است اومده ام دانشگاه
تنها، تو یک اتاق یخخخخخخ!
با کاپشن نشسته ام و بلوزمو عین دامن دور پاهام پیچیده ام و بازم سرد است یکم
یکم برای شما نوشتم، بعد فیس بوکمو نگاه کردم و یک سلام تعارف با دکتر ویرا کردم، یک جایی سر کنفرانسی بود انگار،
یکم چرت زدم رو میز
یکم کتابمو نگاه کردم ولی خدایی نخوندم. یعنی تو مود خوندن نیستم راستش! دروغ چرا. آدم گاهی تو مود چیزی نیست
دو تا قهوه با یک عالمه بیسکویت خوردم و می خواستم پاشم برم خونه که joão رو فیس بوک سلام داد
جوآ دکتر پوست است. جوون است. با دوست دختر روسش زیست می کنه و یکبار همو دیده ایم.
مکالمه به پرتغالی پیش رفت و یکجا فقط اشتباه کردم. ازم پرسید پورتو هستی؟ نوشتم بله. نباید می نوشتم بله. باید می گفتم هستم! دیگه تا اومدم درست کنم ادامه داد و ول کردم منتهی، خوب بود.
قرار شد خبر کنه، فردا، احتمالا حوالی عصر ،بریم دور بزنیم با هم.
فکر کنم بارون میاد. براش نوشتم. گفت خب می ریم داخل!
نمی دونم داخل می شه کجا! بهرحال دوست دارم برم. اینها شهر را بلدند. می ارزه باهاشون وقت بذارم و باهاشون هم کلام بشم...
جوِآ یک زمانی ایران اومده. خاطره ای که از ایران داره، خاطره رد شدن از خیابون است درحالی که هم عابر حرکت می کنه هم ماشین!! گفت فقط می خندیدم!
بی دردی بیاد برات مرد! خنده داره نفهمی ماها؟ خب ما را عقب نگه داشته اند! همین همشهریهای شما هم تو شهر و تو روز آدمند وگرنه هفته قبل تو حاشیه شهر که رد می شدم منو بارها و بارها کنار خیابون زیر بارون نگه داشتند و اجازه رد شدن از عرض خیابون را بهم ندادند! اصلا انگار فرهنگ را تو مرز شهر جا می ذارند، بیرون حد ترخص، همه وحشی می شن!
مولوی داستان داره ؟ یا نقل از بوزرجمهر است که با حاکم بحث می کنه که تعلیم تا کجا موثر است و حاکم دو تا گربه تعلیم می ده که شمع نگه دارند سر شام. فرداشبی بوزرجمهر یک موش می ذاره جیبش و سر شام ول می کنه موش را، گربه ها شمع را ول می کنند و دنبال موش می دوند! ثابت می کنه که ذات را نمی شه با آموزش عوض کرد، چندان!
یخ زدم. می رم منزل!
فعلا.