مدرک زبان
دیروز یک مشق داد،
من که نفهمیدم. یعنی مطمئن نیستم درست فهمیده باشم که اصلا داد، نداد،
منتهی، به نظرم مشق داد
بعد بازم من که نفهمیدم چی گفت راجع به چی بنویسیم منتهی،
به نظرم گفت خودتونو توصیف کنید. چاق و لاغر و ریش و پشم و عینک و سن و رنگ پوستتون و اینها...
بعدم گفت راجع به سرگرمیهاتون بنویسید. چه می کنید کلا.
همه اینها را فکر می کنم که گفت. یعنی خواب نبودما، پرتغالی می گفت خب. تازگی هم فهمیده که اگه تو چشم من نگاه کنه من نشون می دم که نفهمیدم، دیگه کم نگاه می کنه!!
زبله. یک عمر معلمی کرده دیگه.
مشکل اینه که اینها که میان سر کلاس تمامشون دنبال مدرک اند! همه سالها اینجا بوده اند و الان واسه اقامت گرفتن، نیاز به گواهی زبان دارند. ولی خب زبان را بهرحال می تونند تا یک حدی بفهمند. گاهی به راحتی با خانوممون حرف می زنند!
کار خراب کن دیگه. اگه اینها نبودند الان خانوممون انگلیسی حرف می زد!
خخخخخ
بد نیست. دیشب خیلی سعی می کردم ذهنمو آزاد کنم و بی ایکه بخوام حرفشو ترجمه کنم تو ذهنم، بشنوم چیه. پیش اومده براتون؟ انگار تلاش می کردم یک جای تازه ای از مغزمو در اختیار بگیرم. واقعا حی می کردم انگار از یک جاهایی اش دراه لایه برداری می شه !
به این نتیجه رسیدم که من باید تکست زیاد بخونم. مشکل اینه که تکست ساده از کجا گیر بیارم که بخونم؟
کتاب نمی تونم بخرم. کتاب کودک خب خیلی زیاد است منتهی، گرون است. هر کتاب ده پونزده یورو قیمتشه. تقریبا هزینه سه روز خورد و خوراک من!
باید سرچ کنم. حتما هست...