گمونم کسخل شده ام!

دیشب، شماره موبایل ژولی را گرفتم ازش!

الان، این خدمه خانوم که اومد ازش پرسیدم چندتا بچه پس انداخته است!

همون دیشبی دم در آسانسور یک دختره دیگه را به حرف گرفتم دو طبقه. فهمیدم فوق لیسانس رشته خودمو می خونه و سی نفری یک اتاق فسقلی دارند تو دانشکده! 

من خیلی محجوب بودما! نمی دونم این بی حیایی ها ییهو از کجام در اومد! بگو آخه به تو چه ! اونم فقط با جنس مادّه ! اگه راست می گی برو از یکی از این نره غولها سوال جواب کن

خخخخخخ

خوبه. بالاخره شما لوبیا را هم خیس بندازی، بعد از یک مدت نرم می شه. فقط باید مراقب باشی که نمی تونی فقط نم بندازی اش! بوی تعفن می گیره! یک جایی به بعد، باید بپزی اش!

پخته اش را هم نمی تونی زیاد همون حال نگه داری. باید بخوری اش!

خورده اش را هم نمی تونی تمام و کمال تو خودت نگه داری و ناچاری اضافاتشو بعد از یک مدتی دفع کنی!

کلا، ثبات و سکون، با ذات این جهان ناهمخوان است. شاید بگید اگه از اول خیسش نندازیم اینهم مصیبت لازم نمی شه آره؟ این عین سادگی است! شما ساده ترین چیزها را هم یک مدت حفاظت کنی، از  داخل، خودش کرم میفته! برنج را ببین. بید از کجا میفته به جونش؟ انگار هر برنج خودش آبستن بید است! خرما یک مدل دیگه. حتی زرشک! همه چیز. آلوچه!!! فکر کن آلوچه تو یخچال، شده مملو از ریزه ریزه هایی که لابد سرگین یک آفت است، آلوچه را خورده، سرگین گذاشته!!!

واو!

یادم اومد دیروز با آرالیا و سارا و اسما و یک سارای دیگه هم حرف زدم! البته اینها چون آشناهای قبلی تری بودند حرف زدن باهاشون از مقوله شهامت و شجاعت خارج است اما، چکار دارم می کنم آیا ؟!؟!

اسما، یک معمار است. دو تا پسا دکتری داره. بچه تهران است منتهی، ما می گیم زرنگی زیاد جوون مرگی میاره. این بدبخت هم اینقدر بدو بدو کرده که یادش رفته زندگی کنه. یادش رفته کسی را واسه طول مسیر زندگی باید پیدا کنه. دقیقا وقتی کار داره پیداش می شه و کارش که حل می شه دیگه جواب هیچی را نمی ده. بهانه این که سرش شلوغه.

من می گم عقلش کمه!

می  دونید، دختر خوشگل دوره را، خرخون قوزی عینکی کلاس نمی گیره!

برعکس!

اون همکلاسی یلخی که بیشتر وقتشو تو باشگاه بدن سازی می گذرونه، می زنه به سیخ!

پسره، شاگرد اوله، فقط با تصورش، جلق می زنه!

خخخخخ

بریم

خیلی کار داریم. دندون پزشکی هم دارم امروز... باید کارمو به لارا هم تحویل بدم. زنیکه رذل