امروز، به یک بابایی که فکر می کردم احتمال داشته باشه تنها باشه،
مادّه،
بالاخره پیشنهاد دادم!
:))
خیییییییییلی جالب بود! تجربه اش از اصل ماجراش باحال تر بود به نظرم !
اینکه اینو کجا هی میدیدم و قبلا حرف زده بودم باهاش بماند. دانشجوی دانشکده اقتصاد است همین بغل دست خودمون و صبح تا ظهر هم صندوقدار یک فروشگاه است. در واقع گفتم همه اش را. از بس روزی دوبار می رفتم فروشگاه و فقط هم این انگلیسی بلد بود دیگه آشنا شده بودیم با هم.
جالبی ماجرا این بود که مطرح کردن یک پیشنهاد، اینقدر عادی و عادی و عادی و عادی است، که سخت بودنش تو ذهنم، مسخره میومد به نظر!
خیلی خیلی راحت گفت که دوست پسر داره و متاسف است! همین!
:))
نه گاز گرفت،
نه جفتک زد!
نه حتی یک لحظه شک کرد که منو قیاس کنه با طرف که آیا بهتره به هم بزنه اونو با من باشه
هیچی!
هیچ هیچ!
خیلی تکلیف خودش با خودش روشن، و طبعا خیلی هم از آنچه هست ، منظورم از شرایطی که هست، راضی! وگرنه به همین راحتی خب به هم می زد!
جالب بود بهرحال.
یادم افتاد به اولین تجربه ام در کاندوم خریدن! اونم به مراتب ساده تر از اینی بود که فکر می کردم!
نکنه کلا چیزهایی که تو ذهن ما خیلی بزرگند، ترسناکند، قدرتمند و اخمو اند، اونها هم واقعا اونقدرها ناجور نباشند؟!!
مثلا خدا ! اگه مهربونتر و سهل گیر تر از ذهنیت من و شماها باشه چی ؟ فکر کن...
بگذریم.
یحتمل نهم برم فرانسه. نمی دونم کدوم شهر. شاید پاریس. احتمال زیاد پاریس.
بحث، بحث مصاحبه کاری با همون شرکت مشکوک است! خیلی مشکوک! شرکتی که آدرس نداره، از تو کافه به من زنگ می زنه و تمام اطلاعاتی که من می خوام را منوط می کنه به مصاحبه حضوری!
ریسک بزرگی است. خیلی بزرگ. اونقدر که اگه بعدش اتفاقی بیفته برام همه به خریّتم گواهی می دن منتهی، دو موضع هست. اول اینکه نمی ترسم. اصلا نگران نیستم. خلافی نکرده ام که نگران چیزی باشم دوم، این که نیاز دارم به درآمد! افق روشنی جلوی روم نیست با این فرمون که پیش می رم. سوم اینکه کنجکاوم! یعنی چقدر احتمال داره منو تو فرانسه بدزدند؟ زیاد نیست به نظرم! فرانسه است بابا! بعدشم، مامور ک گ ب که نبوده ام که ارزش کار عملیاتی و ترور داشته باشم که! مگه علاف اند!
بهرحال پا تو این راه می ذارم.
بگذریم.
دیروز بعد از اینکه با استادم حرف زده ام، عصر، اومده کامپیوترمو چک کرده است. نمی دونم به چه نتیجه ای رسیده و همزمان می تونم تفسیر کنم که این مردک بیمار است، یا خیلی احساس مسوولیت می کنه! بچه ها گفتند که اومده. خودم نبودم عصر. فعلا صداشو در نمی کنم ببینم کی صداش در میاد که هاااااااااای من اومدم چک کردم درست بود!
آدم بدی نیست. نمی خوام منفی به کارش نگاه کنم. منتهی، کار قشنگی هم نبوده با سابقه ای که ازش سراغ دارم!
عصبانیتش تو اون ایمیل سر لغت panishment بود به معنی سرزنش کردن. لابد بار معنایی اش تو فرهنگ اینها یک چیزی تو مایه کودک آزاری یا تجاوز بوده باشه که اونجور بپر بپر می کرد که من این کار را نکردم! نمی دونم.
برگردم به درس.