اسما، همون معمار تهرانی که شاید نوشته باشم ازش به اسم، به شدّت چسبیده به یک دختر قمی.
دیشب فهمیدم این دختر قمی خیلی کار راه بنداز است از باب اطلاعاتی که از چیزهای مختلف و جاهای مختلف جمع کرده است. و خب اسما خانوم هم که بچه تهران دقیقا با کسی که نفعی براش داشته باشه بپر بپر می کنه مدام.
بدم میاد از این شخصیت های منفعت طلب. زالو وار! بر نخوره به ته رانی ای اگه با مرام هستش ها منتهی،
بگذریم.
دیشب، وسط کلاس بهمون لواشک داد.
حکایت این بود که یکی از تهران میرفته لیسبون این سفارش میده و طرف قدّ یک بالش لواشک میاره همراهش. بعد از لیسبون هم نمی دونم چطوری می فرستند که می رسه دست این و دیشب بهرحال وسط کلاس بسته اش را باز کرد و من ندیده بودم کسی لواشک را اینجوری بخوره! یعنی همچین می تپوند تو دهنش که انگار بگی لقمه مثلا استنبلی پلو را با نون لواش گرفته باشه. بهش گفتم پس میفتی ترشه! گفت خیلی وقته این مزه را دلم می خواست...
چیز خاصی که خب نبود. همون لواشک بی معنی ای که در دسترس همه شماست منتهی، اون مدل خوردن، معنی داشت!
و خدایی انصاف نیست کسی که اینقدر سختی به جون خریده برابر باشه با خیلی های دیگه که آفتاب کرده اند تو منزل! من می دونم چه بابایی ازش داره در میاد!
همّت بلند را باید ستود خدایی. الان تهران مونده بود باید با رئیس شرکتشون دوست می شد بهش سرویس می داد! باور کنید. کار کجا بود که کسی بخواد سرش گرم باشه به کار؟