دوازده دقیقه بامداد به وقت ما.

یک نصف لیمو ترش را خالی خالی خوردم! مزه داد!

راستش به نیت لیمو ترش خریدم بعد به نظرم رسید چقدر پوست نازک است و لابد لیمو شیرین است دیگه الان که قاچ می کردم نمی دونستم ترش است یا شیرین منتهی، دلم چیز آبدار می خواست! و ترش بود! زهی سعادت!

عرض کنم که امروز لیسبون بودم. از پنج صبح که بیدار شدم و زدم از خونه بیرون، چهارساعت طول کشید تا رسیدم لیسبون. تو اتوبوس خواب بودم همه وقت. گردنم شکست! برخلاف تصور من اتوبوسشون تنگ تر از اتوبوسهای ما بود و جلو پا نداشت. پذیرایی، حتی آب خالی هم نداشت! شاگرد اتوبوس هم نداشت! فقط اما توالت داشت گویا که اینم بد بود! هر از گاهی بوی ناجوری تماااااااااام فضای اتوبوس را می گرفت!!!

بگذریم.

همونجور خشک خشک ما را بردند لیسبون. البته، برای من خشک بود که تنها بودم وگرنه بقیه که هرکسی یک هلو دنبالش بود، با هم سفر می کردند در ایّام شباب! و خدایی چه سفرهای مسخره ای که تو کلّ این اتوبوس فقط من بودم که میوه دنبالم بود و کیک دنبالم بود و صبحانه دنبالم بود! جای خالی یک پلاستیک تخمه سیاه هم به شدّت خالی بود! بخوری و پف کنی به هوا !

جدا ها. چه رسومی ما داریم که هیچکس نداره. فکر کن اتوبوس اگه به هر صندلی اش یک سطل یا پلاستیک زباله آویزون نباشه، اصلا اتوبوسش اتوبسه به نظر شما ؟

نیست.

خلاصه بگم از لیسبون، خوشم نیومد ازش! هرچه دهات بین راه قشنگ بودند و توربینهای بادی منظره های رویایی درست کرده بود و باغهایی که به نظر میومد باغ انگور است آدم را نخورده مست می کرد اما، خود شهر فاجعه بود، عین هر پایتخت دیگری انگار...

از باغها بگم که درختهای مو تو خط کاشته شده بودند و تو هر ردیف درخت یک ردیف حصاب مانند اجرا شده بود که این درخت شاخه هاشو بندازه رو این سیمهای افقی که از کنارش رد شده و برخلاف ماها که درخت مو پهن به روی زمین است و انگورش به زمین می چسبه و گلی می شه و خراب می شه و آفتاب نمی خوره و الخ، این خوشه انگور همچین قشنگ عریان باشه و آفتاب خدا بتابه به وجودش و ان شا الله شراب خوبی ازش در بیاد!

ما، هیچ کارمون به عقل و به آدمیزاد نبود، باغداریمون هم به همون منوال!

گشنمه. برم باقالی پلو بخورم تا بعدها

اینم واسه خاطر اون خواننده خاموش بزرگوار که بالاخره صداش در اومد نوشتم که بگم مخلصیم. یک گاهی می گن مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد شما هم که برادر یک عمر است به قول خودتون زبونتون سنگین بوده است، چه انتظاری داری از من که بنویسم باز ؟ برای کی؟ برای چی؟...

عزّت زیاد