خب، از اونجایی که آدم نیکوکار همیشه و در اغلب جاها هست،
یکی پیدا شد بره سراغ کارها.
از دیروز براتون بگم.
دیروز، بعد از اینکه کارهای اداری ام تمام شد، نیت کردم برم یک رستوران ایرانی پیدا کنم و یک مهمونی به خودم بدم.
راستش سیمکارتی که خریدم به دستم نرسید و من باید از نت مجانی اونجا استفاده می کردم مسیر و اسامی خیابونها را به خاطر می سپاردم و می رفتم.
خب، کار کرد. بد نبود. اسامی کوچه خیابونها و مدت زمانی تقریبی که بین هر دو بنچ مارک صرف می شه را به خاطر سپردم و راه افتادم. هدف، کافه تهران بود که یک زمانی تو گروه نوشته بودند خوب بوده است.
دیگه لنگان لنگان رفتیم و رفتیم و بین راه خدایی آدم اذیت می شه با اسامی که گاهی نیست به دیوارها یا اگه هست مال سالها قبل است و رنگش رفته باید از چندمتر پایین تر تو کوچه ای که عرض خیلی کمی داره و زاویه دید مناسبی نیست، بتونی بخونی اسم کوچه را. با هر بدبختی ای بود بالاخره پیداش کردم! یک جای نه چندان نو نوار، بیخ به بیخ یک عالمه رستوران دیگه یک فضایی بود، برخلاف تصور من همه پرتغالی بلغور می کردند و شاد بودند!
سراغ که گرفتم گفتند فقط پریسا، مالک اینجا فارسی حرف می زنه که خب اونم نرفتم سراغش سرگرم کار بود. دیگه منو را چک کردم، چلو کباب نداشت نامرد!! پرسیدم گفت نداریم! گشنه ام بود و حوصله پیدا کردن یک رستوران دیگه هم نداشتم، دیگه نشستم.
یک آش رشته سفارش دادم بعنوان شروع که اگه خوب بود بعدش یک چیزی د یگه هم. یک کاسه آش چهاریورو و ده سنت نزدیک پنجاه هزار تومن می شد منتهی، آش را هرچقدر پول بدی، می ارزه!
خخخخخخخ
منتهی باور کنید آشپز برزیلی نمی تونه غذای ایرانی بپزه! تنها چیزی اش که مزه ایرانی می داد کشکش بود! بقیه مواد مثلا سبزی اش سبزی ایران نبود و نمک فلفل هم که نمی دن به آدم کلا حالمو گرفت! منم چیزی دیگه سفارش ندادم. شکمم پر شده بود و رستوران از چشمم افتاده بود فی الواقع. ولی خب، کاری اش نمی شد بکنم.
اینم تا یادم نرفته بگم، یک دکون فرش فروشی بود، رفتم توش! بهش گفتم فرش ایرانی می خری؟ نشونم داد که نصف مغازه اش فرش ایرانی بود! گفت ده سال است کسی ازم نخریده! و خب راست هم می گفت لابد.
فرشها کهنه و چرک بودند. حتی منم دلم نمی خواستشون! قیمت ازش پرسیدم، گفت متر مربعی هزار یورو منتهی تخفیف می دم، تا ششصد یورو هم حاضرم بفروشم!
گفتم که قیمت دستتون باشه.
همین. فعلا برم ناهار تا بعد.
عزّت مزید