چه کونها که آدم نمی ده به روزگار،

اونوقت بعد یادش می ره

نه که پشتشه، دیگه زخمشو گشادیشو جراحتشو نمی بینه،

منتهی،

بعدها،

حسب اتفاق که از یک جایی رد می شه

یک خراشی که به خاکروبه های روحش می خوره

برای من نوشته،

گذشته ها گذشته

تمام قصه ها هوس بود

برای او نوشتم

برای تو هوس بود

ولی برای من نفس بود

کاشکی خبر نداشتی

دیوونه نگاتم

یک مشت خاک ناچیز 

افتاده ای به زیر پاتم

...

 

خوش به حالت که نمی فهمی آری!

خخخخخخخ

کدوی بی بار !

ای خوشحال!

ای نو !

ای برّاق!

ای...