ایده انسانی
یک اتفاق خوب لازم دارم...
خسته شده ام، در مجموع!
نیاز دارم یک چیز خوبی رخ بده.
صبح داشتم فکر می کردم که اگه یک پنج یورویی رو زمین پیدا کنم خوشحال می شم
بعد هنوز تصمیمونگرفته بودم، طمع کردم، گفتم نه نه، پنجاه یورویی!
بعد، هنوز تمام پنجاه یورو از مقابل ذهنم رد نشده بود، دیدم اصلا لذت نداره! فکر کردم واسه اینکه من چیزی را پیدا کنم، حتما باید یکی دیگه گمش کرده باشه، و حال بد اون آدمی که پنجاه یورو گم کنه را، به هیچ قیمتی نمی خوام!
کلا از این ایده عبور کردم
بعد از خودم تعجب کردم!
خیلی خارجکی شده ام هااااا
خیلی آدم وار ،انسان دوستانه، به ماجرا نگاه کرده ام، هاااااااا!
فکر کن!
رفته بودم لیسبون، کافه تهرون، داشتم آشمو می خوردم که دو تا مشتری پا شدند رفتند. یکم که دور شدند دیدم گارسون داره بدّو بدّو دنبالشون می کنه!
صورت حساب را یادشون رفته آیا ؟
دنبال کردم ماجرا را...
یک بسته کوچیک ازشون جا مونده بود و گارسون، تمام تلاششو می کرد که بهشون برگردونه...
ما کجاییم،
بعد بازم، ما کجا ؟!!!
فرصت کنم باید بلیط بخت آزمایی بخرم. چند بار. محدود... بهرحال شاید شاانس پشت درمونه!! اگه نبود هم، بذار در حد چند یورو، به خوشحال شدن یکی کمک کنیم! برای ما چیز زیادی فرق نداره ولی برای برنده، دنیاش عوض می شه...