یک گاهی، خودم از خودم تعجب می کنم...
الان هم از همون یک گاهی هاست...
هم اتاقیمون اومد بره آشپزخونه
دو سه خط حرف زدیم با هم
وقتی رفت
دیدم
من که زبون اینو بلد نبودم!
جالبه، مسخره است، نمی دونم منتهی، نه اون به زبان مادری اش حرف زده بود نه من...
کار پیش رفت ولی!
پسر جالبی است. دو هفته دیگه بر می گرده برزیل. می گه هزینه های اینجا خیلی بالاست. از جالبی های این بچه اینه که بشقاب غذایی که واسه خودش تدارک می بینه فوق العاده قشنگ است و تزیین شده! حالا اون یکی عین گاو فقط حجم را بالا می بره اما این، قد آدم می خوره، تازه هر از گاهی هم چیز می خوره، ولی یک گاهی شده عبوری چشمم به بشقابش افتاده، قیافه بشقاب خیلی قشنگه!
کرایه اتاق این ماهانه 320 یورو است. حموم توالت اختصاصی داره و تخت دو نفره. بهش گفتم یک دوست دختر پیدا کن باهاش اتاقتو شریک شو، بتونی یک ترم بیشتر بمونی!
گوش نکرد.
نشده لابد. نمی دونم.
تا آخر ماه اینجاست و بعدش دو هفته می خواد بره بگرده و نهایتا برگرده بره برزیل...
تجربه ای که هیچکدوم از هم سن و سالهای ایرانی اش نمی تونند بکنند و به طبع، زندگی ای که هیچکدوم از هم سن و سالهای ایرانی اش نمی تونند بکنند. آنچه دغدغه فکری این بچه هست اینه که بگرده، جاهای بیشتری را ببینه، جاهای متفاوتی زندگی کنه... حالا تو ایران، عزای سربازی داره، عزای کار داره ته آمال و آرزوش شاید شده یک عرق سگی گیربیاره بخوره کور بشه یا چمیدونم یک خونه خالی جور کنه همکلاسی اش را بماله!
اینها عرق را تو هر فروشگاهی می تونند بخرند و همکلاسی را هر آن هر کجا نیّت کنند می مالند! پس واسه کارهای دیگه ای انرژی مازاد کافی دارند!
واسه درس خوندن، واسه زندگی کردن، واسه...
نمی دونم
واقعا چکار می کنند؟!