دیروز یک پسره تو پرواز بود، شاید به زور بیست سالش می شد. همراه یک دختر هم سنّ خودش بود. پسره بور چشم آبی اروپایی بود و دختره مو مشکی، یحتمل مال آسیا، نمی دونم کجا.
شازده پسر تازه انگار به طرف رسیده بود، تمام وقت خوابید روش! صندلی های طیّاره سه تا کنار هم بود که من یک سه تایی داشتم ردیف 25 و اون دو تا هم یک سه تایی ردیف 24
بعد دو ساعت و نیم پرواز این مدلی بود که شازده کلا دراز کش بود رو صندلی ها و سرش رو پای زیدش. البته از حق نگذریم زنه هم آخرها سعی کرد یکم اون بخوابه رو این که نشد! شاید یک دقیقه بیشتر نتونستند.
بهرحال
طياره که نشست، پسره از من پرسید ایرانی هستی؟
شاخم در اومد. از کجا فهمید؟!
نمی دونم. نفهمیدم. سوالش این بود که مسافرت به ایران امکانپذیر است؟
خیلی سخته این جور مواقع. خیلی ها واقعا دوست دارند بیان ایران را ببینند که آدم عین صاحب خونه ای که خونه اش نامرتب است، ناچار می شه در بره از زیر ماجرا. بهش گفتم الان هوا خیلی آلوده هست چند روزه توصیه می کنم نری. دیدم زبل تر از این حرفهاست! گفت جنگ است اونجا؟!
من چی بگم به این آدم آخه ؟!
گفتم نه. امن است. نترس...