آدم گاهی به تسلیم، نزدیک می شه یکم!
خیلی نزدیک!
کلاس زبان پرتغالی خوب پیش نمی ره. اصلا خوب پیش نمی ره. وقت زیادی می گیره، راندمان هم نداره. سر کلاس نوبت من که می شه جواب بدم سکوت سنگینی همه جا را می گیره و همه بر می گردند نگاه من می کنند. البته پوستم کلفت تر از این است منتهی، خجالت هم می کشم.
موضوع اینه که معلممون نمی دونم چرا فکر می کنه هرچی بیشتر توضیح بده، به درک من بیشتر کمک می کنه. خب من اگه زبان می فهمیدم که دیگه کلاس نمی خواستم برم! نمی شه بگم بقیه همه قبلا اینجا بوده اند یا در تماس بوده اند و الان به اون دلیل از من جلوترند. داده پرت هست تو کلاس. سارا از قم، همزمان با من اومده پرتغال منتهی خب خیلی وضعیت زبانش از من بهتر است. یک دوره هشتاد ساعته گویا خصوصی رفته و بعد نرم افزاری خیلی تمرین کرده و بعد خونه اش را پس داده رفته تو خوابگاه که با این مردم محشور باشه حرف بزنه. خب، خیلی بیش از من کار کرده و طبعا باید خیلی جلوتر باشه منتهی من چی؟
نمی دونم. گاهی می گم ولش کنم. نصف دوره را اومده ام و واقعا ستم است هم اینکه ولش کنم ستم است هم اینکه ادامه دادنش واقعا برام سخت شده است. اینکه می رم بخاطر اینه که هرچند نمی فهمم اما همین مدرسه رفتنه باعث می شه اقلا یکم بخونم. اگه نرم ولش می کنم.
مخلص کلام اینکه می رم. ادامه می دم. ولی تا کی، واقعا نمی دونم.
درسها هم داره تلنبار می شه کم کم. جرات نمی کنم یک تاریخ واسه امتحان تعیین کنم.