با رئیس دانشکده حرف زدم،

پرسید چه خبر از درسهات؟

گفتم تز، یا درس خودت؟

داشت فکر می کرد،

بهش گفتم دارم فکر می کنم که سوپروایزرم را عوض کنم!

وا رفت!

انگار منتظر خبر بدی بود این همه مدت که الان گذاشتم کف دستش!

گفت نمی تونم زیاد حرف بزنم در این باره!

گفتم من دو ترم هست دارم باهاش کار می کنم، می دونم خیلی چیزها را...

بهش گفتم تعجب می کنم که به هرکی از همکارهات می گم، اصلا متعجب نمی شن !

و نامردها، برای پسر خلشون عروس گرفته اند انگار!

همه می دونند!

الان که عروس ناشزه بازی می کنه، همه سر به گریبون می شن...

انگار خجالت می کشند...

ناگفته نمونه که چه بسا اگه این بابا توافق نکرده بود که منو برداره، ممکن بود کلا پذیرش بهم ندن تو این دانشگاه. با اینهمه، این بی انصافی بوده که وقتی طرف قابلیت اینو نداره، براش دانشجو کنار بذارند...

بهرحال

انداختم به مسیری که برگشت دیگه نداره!

تا خدا چی بخواد.

یقین دارم خیر است.

به طرف گفتم آقاجان، می شه چندتا صندلی استاندارد بدی به ماها

فوری گفت آره آره آره. بعد هم راه افتاد در اتاق بقیه همکارهاش که لابد ببینه چکار می کنند و از کجا می شه بیارند...

انصاف اینه که تاکید کنم اینجا، جامعه، انسانی است!

آدم هستند

آدم بودن، چیزی بود که خیلی وقت بود ندیده بودم!

باور کنید. حتی خودمم آدم نبودم! خودمم اعصاب نداشتم. خودمم کار بد می کردم. اهمال کار بودم. من اگه اینهمه سال حتی هر هفته یک چیز یاد گرفته بودم الان علامه بودم! نکردم!

کاهلی کردم...

زین پس نباید بکنم.