تو جامعه اینجا، خیلی بیش از ایران، من آدمهای معلول و ناتوان دیدم

نه بخاطر اینکه اینها تخمشون مشکل داره و یا کروموزوم چندمشون کم و زیاد داره. نه

بخاطر اینکه معلول را آدم حساب می کنند و بهش اجازه نفس کشیدن و زندگی کردن می دن.

مسخره به نظرم رسید اول منتهی، سالن آمفی تئاتری که معمولا هفته ای  دو سه تا برنامه توش می ذارند، علاوه بر پله، رمپ داره! این علاوه بر آسانسوری هست که دورترها، می تونه کار کنه.

ولی فکر کن چقدر فضا  را باید اختصاص بدن که طرف با ویلچر بتونه بره طبقه دوم آمفی تئاتر!

ولی خب، هم اختصاص داده اند هم کفش یک کفپوش آبی بسیار زیبا فرش کرده اند...

دارم فکر می کنم که یک معلول ذهنی حتی می تونه استاد دانشگاه بشه انگار!

چطوریه که همه می دونند استاد من یک تخته اش کم است ؟!

مگه ممکنه ؟!

جز اینکه یک معلول را بهش فرصت داده باشند که کار کنه و بهرحال از اون بخشی از توانایی ها که داره، استفاده کنه که زندگی اش را بگذرونه و بقیه از این بخشش که کارمی کنه، استفاده ببرند ؟

اشکال نداره یک مهره ضعیف هم توی مجموعه باشه. ضعیف ها که نباید برن بمیرند! اتفاقا ضعیف ها باید بین قوی ها پخش باشند که جامعه یکدست بشه. که قوی تر ها حمایت کنند اینو. که ییهو یک کلنی ضعیف یک گوشه شکل نگیره و بشه محل آسیب. می دونید؟

منتهی نکته اینه

که بقیه می دونند ضعیفه کجاست!

باید بدونند!

که لهش نکنند

که مراقبش باشند

که نذارنش پشت سیستم ضد هوایی! کسی که نمی تونه به سرعت تحلیل کنه و تصمیم درست بگیره را باید جایی بذاری که متناسب توانایی هاش کار کنه. چرا یک خلبان اونهمه تست سخت می گذرونه؟ واقعا بخاطر چی باید سلامتی فکری جسمی کامل داشته باشه؟!  بحث ساخت طبقه برتر هیتلری نیست...

بحث آگاه بودن یک سیستم به خودش است! اونوقته که خوب کار می کنه و کمترین آسیب را می بینه.