قدیم می گفتند سگ و سرباز  و سپور

الان، فقط من و الینا تو دانشکده ایم.

الینا مستخدممونه. ماده است. دو تا بچه داره که فکر کنم شونزده سال و دوازه سال داشته باشند. یادم نیست زیاد.

صبح زود به شدّت اخمش تو هم است همیشه. پریروزها یک جوری چپ چپ یکی اساتید را نگاه می کرد که گفتم الان است بزنتش! آخه اومد تو اتاق استاد مربوطه خیلی گرم جواب سلامش را نداد ! وااااااقعا غضب آلود نگاهش می کرد ها! 

جالبه این که می گم شاید بزرگترین استاد اینجاست. میاد تو اتاق گاهی کسی حواسش هم نباشه بهش، این صداش می کنه سلامش می کنه! و قبل اینکه بیاد تو اتاق ما از در اتاق خودش سوت می زنه یا آواز می خونه! دوست  دارم شخصیت هایی را که از بس پر اند، همه محیط به تخمشونه و در عین حال، اینقدر خاکی او افتاده اند...

بریم سر درسمون. تا بعد

دیشب شنیدم که می گفت تو بحث دیه های این بندگان خدا، اونها که تابعیت موثر کانادا داشته اند وضعشون و دیه شون خیییییییییییلی تفاوت می کنه با کسی که مثلا فقط پنج سال اونجا بوده و تونسته تابعیت اونجا را فقط بگیره! یعنی ماها نه فقط زنده که هستیم هیچیم، که مرده مونم کمتر از خارجی هاست. و چرا نباشه وقتی اونهای یکی مثل جاستین دنبال کارشونه ماها یکی مثل حسن خاک بر سر! کی باشه غروب تک تک اینها را ببینیم ما هم. مرگ دیر هنگامشونو حتی... چون همین الان هم بمیرند دیر است. سی چهل سال دیر!