لباس پوشیدن سخت شده برام. آرنج دست چپم درد می گیره. بعد تازه فهمیده ام چقدر آدمیزاد حرکات خرکی ای می کنه! انواع تکانه های شدیدی که از استفاده از نمک پاش هست تاااااااااااا مثلا تکیه دادن سرش به دست و آرنج. خیلی به همه جامون ستم می کنیم منتهی تا کار می کنه فهم نمی کنیم. درست عین حاکمان که تا وقتی ملت بار می برند نمی فهمند. می ذارند وقتی دردشون گرفت تازه می خوان بفهمند که نه بابا فشار هم میومده انگار!
حدود چهل روز دیگه آزمون زبان پرتغالی دارم! اولین سطح آموزشی
الان که نگاه اطرافم می کنم می بینم شاید از بقیه عقب تر هم نیستم. بقیه هم انگار نمی فهمند چندان. هرچند حرف می زنند. طرف پرتغالی حرف می زنه اما نمی فهمه خیلی جاها را. یا نمی تونه از روش بخونه. البته خب باید نگاه شغلهای بندگان خدا هم کرد. اغلب رستوران و بار و ...
نمی دونم
فقط می دونم این محیط را دوست دارم. کاری که می کنم را دوست دارم. و اگه بتونم شرایط مالی و نیز سوپروایزرم را بهتر کنم، واقعا فقط می مونم من و علم! دیگه باید زور بزنم مرز علم مرا جابجا کنم!!