خانوم مون واسه فردا مشق داده، یکی از جشن های مخصوص کشورتون را بنویسید.
خودشون تمام دور کارناوال بود و مسیح و شام و شراب. بعد هرچی رو کردند می دیدی مثلا شام شب عیدشون ماکارونی شکلی است! ته تهش دیگه بوقلمون که نمی دونم چطوری درست می کنند ولی، ...
از من پرسید درباره رمضان می نویسی؟ گفتم نه!
نمی دونم چرا تو ناخودآگاهم حتی، اینقدر عرب ستیز شده ام. گفتم نورزو!
و الان امروز که شروع کردم راجع به نوروز نوشتن، دیدم چقدر مراسم فاخری است! از خونه تکونی قبل عید تا آرایشگاه رفتن همه مردها و مش و میزانپیلی زنها تا لباس نو خریدن بخصوص برای بچه ها. الزام به حموم رفتن در ساعات منتهی به عید که همیشه باعث می شه فشار آب به نازلترین مقدار خودش برسه...
چقدر رسوممون زیباست...
خدا منو ببخشه. همیشه سال تحویل با دیدن مادربزرگ مادری شروع می کردیم ما. یکسال، بعد از عید خاله ام بهم گفت که مادربزرگم سرش درد گرفته چند روز، و دلیلش این بوده که به بوی عطر حساس بوده و من عطر زده بودم اون سال عید...
نمی دونستم. بهم نگفته بود کسی. و پیرزن، با تمام متانت و حجبش، با اینکه می دونست اذیت می شه اما منو هم بغل کرد و بوسید و بعد چندین روز تاوان داد...
از اون به بعد، دیگه عطر نمی زدم دم عید. می ذاشتم بعد از دیدن مادر بزرگم...